........
چند پله مانده / تابه صبح
نگاهش به آسمان
که ..چون ..پیشانی خدا ست .. انگاری
او است و شب ٫شب است و او ٫و چند سطر از واژه ها
لاغر/محکم/سربه بالا /گونه های شکفته از برف
زنی ایستاده برپله ها /می اندیشد بی گمان ..
در۷سالگی هم اندیشیده بود.."ب"با حرف کشیده "با"..مثله باران
چکه های باران کی تمام می شود از این سقف با..با ؟
در۹سالگی اندیشیده بود باید برای تنهایی مادر ..
جمله کاملی ساخت از تکه مانده های طعم تلخ چای و نان و غربت ..!
پانزده سالگی را خندید٫آغاز و پایان هرچیز عشق است!
در شانزده سالگی فکر کرد از آب و آتش است جنس اش
در بیست سالگی دیگر نمی خندید ..اگر بیکار بمانم ؟..را می فهمید.
اینک پله ها درمه شب هستند ..و او زنی ست
چادر به سر/فربه /یک ساقه پیازچه /"ب"باصدای چکه ..طعم آش های نذری مادر
با تیکه کلام مشهورش :
گلهای زیبا را زود می چینند مادر.
گوشواره هایش ر ا نوازش می کند /با انعکاس ندانسته های دیروزش
دیگر می داندعشق/ مشق/ زندگی ..شاید سیب/بچه /حتی زرده تخم مرغی
معلوم نیست..مثل هندوانه باشد ازدواج/ مرگ/ خدا /وعده ها
چندسطر از واژه ها و اوست و چند پله تا به صبح..
آغاز و پایان عشق است/ نام نیک است /دلی دریابی شک..
غیر از یک مشت تعارفات خشک /قسط/کار/دانشگاه/ریا
واژه ها شعر می شوند/مورمور می شود سینه اش از خاطرات
گونه هایش با شبنم های یخ زده /صبح را می نوشید/خود را پهن میکردتا شود بخاری از زلال!
...
وناگهان:
صبح ترا سپید می بینم
تو زنده میشوی
شعر می شوی به صفحه سپید دفترم !
..........................................................
وبلاگ مراباتوسخنی ست......به روز شد
