تبليغاتX
دل نوشت های شب نشین... - آن شب ...
دل نوشت های شب نشین...
Home    Email    Archive   Designer
 
بازمی گشایم پنجره چوبی را/به وسعت خاطره ها /مرور می کنم آرزوهایم/درپشت پنجره خیالم/خواب نمی گیرد مرا...........

........

چند پله  مانده / تابه صبح

نگاهش به آسمان

که ..چون ..پیشانی خدا ست .. انگاری

او است و شب ٫شب است و او ٫و چند سطر از واژه ها

لاغر/محکم/سربه بالا /گونه های شکفته از برف

زنی ایستاده برپله ها /می اندیشد بی گمان ..

در۷سالگی هم اندیشیده بود.."ب"با حرف کشیده "با"..مثله باران

چکه های باران کی تمام می شود از این سقف با..با ؟

در۹سالگی اندیشیده بود باید برای تنهایی مادر ..

جمله کاملی ساخت از تکه مانده های طعم تلخ چای و نان و غربت ..!

پانزده سالگی را خندید٫آغاز و پایان هرچیز عشق است!

در شانزده سالگی فکر کرد از آب و آتش است جنس اش

در بیست سالگی دیگر نمی خندید ..اگر بیکار بمانم ؟..را می فهمید.

اینک پله ها درمه شب هستند ..و او زنی ست

چادر به سر/فربه /یک ساقه پیازچه /"ب"باصدای چکه ..طعم آش های نذری مادر

با تیکه کلام مشهورش :

گلهای زیبا را زود می چینند مادر.

گوشواره هایش ر ا نوازش می کند /با انعکاس ندانسته های دیروزش

دیگر می داندعشق/  مشق/ زندگی ..شاید سیب/بچه /حتی زرده تخم مرغی

معلوم نیست..مثل هندوانه باشد ازدواج/ مرگ/ خدا /وعده ها

چندسطر از واژه ها و اوست و چند پله تا به صبح..

آغاز و پایان عشق است/ نام نیک است /دلی دریابی شک..

غیر از یک مشت تعارفات خشک /قسط/کار/دانشگاه/ریا

واژه ها شعر می شوند/مورمور می شود سینه اش از خاطرات

گونه هایش با شبنم های یخ زده /صبح را می نوشید/خود را پهن میکردتا شود بخاری از زلال!

...

وناگهان:

 صبح ترا سپید می بینم

تو زنده میشوی

شعر می شوی به صفحه سپید دفترم !

..........................................................

وبلاگ مراباتوسخنی ست......به روز شد

لينك مطلب |  نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 ساعت 13:55  توسط  آرزو ...  


 
 

Home  |  Archive  | Email