تبليغاتX
دل نوشت های شب نشین... - ج دا ی
دل نوشت های شب نشین...
Home    Email    Archive   Designer
 
زمان می گذرد .....................

تیک امروز٫ تاک فردا٫ تیک تاک سالها

بیست و پنج سال زندگی ٫سه بچه مانده بر جا

کنار میز چوبی ام ...درد...ایستاده روبرویم ..چون درختی پیر

پنجره خودش را به خشمم گره زده ست !.............................

امشب اینجا سخت پاییز است

می دانم فصل فصله برگریزان است

صحبت قلب من است

که دربند اندیشه هایم غمگین است

برگریزانش هم ٫ سقط مظلومیت و زن بودن............................

باد چشم آفتاب را دور دید

مرد چشم خدا را هیچ ندید

شاخه ها را تکاند٫عشق را تکاند 

برگهای خفته را در خاک

به بی خوابی چشمان من کشاند .......................

 

بیست و پنج سال ..زندگیت ..

با دو امضا خاموش ماند ...

ودر مردمک زخمی کهنه٫ دردی بیست و پنج ساله

خونین  گفت :من زنی از پشت خنجر خورده ام

آوای چرخ خیاطی ات زین پس

چون شعر های من می شوند  ...........................................

از دستان مرد بیاموز عزیز دل من

که برای خوشبختی تو

چه ناتوانانه دم از عشق میزد دیروز

غصه نخور هیچ ..

من شعرهای عشق را سر خواهم برید زین پس !

لينك مطلب |  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 15:40  توسط  آرزو ...  


 
 

Home  |  Archive  | Email