تبليغاتX
دل نوشت های شب نشین... - شعری از جنس امروز...
دل نوشت های شب نشین...
Home    Email    Archive   Designer
 
 

روی کاناپه رنگ و رورفته بهار خواب فرو رفته ام

 در حالیکه٫به کنده کاری های مبل  پذیرایی خیره ام

شیر های چوبی طلایی تهدیدم می کنند پرده را می کشم

ساعت مثل من خاموش است چقدر از هم دورند زمان ام

 روزگار ٫قبل از دوازده شب و بعد از دوازده شب !

سهراب  دیکلمه می کند ازضبط قدیمی فراموش شده ام

"حیف طرح دهان در عبور باد بهم ریخت"

هنوز دوازده شب نشده خواب می بندد پلکهایم

 من از جیب پدر بزرگ آلوی خشک می گیرم

قصه شاه و دختر گدا ی مادر بزرگ را عاشق می مانم 

 نمی روم بازار٫لباسهای خواهر بزرگم را اندازه میدانم

 دلخوشم به صد تومن های نوی عید که جمع کرده ام

شبها زیر پنجره  عاشقانه های دختر و پسر همسایه رامی بلعم

که حالا هم با موی سفید عاشق هم مانده اند٫حیرانم..

ساعت دوازده شب را می کند اعلام ٫بیدارم..

 روی پله های آشپزخانه سرد٫با دلخوشی های قدیمم جا می مانم

سهراب دیگر نمی خواند ٫سی دی فخر می فروشد به ضبط ام

بیدار شده ام واژه ایست زقدیم که (بتو می اندیشم)

مقابل  نت می نشینم حرفی دارم ز تبار دیروز(بتو فکر می کنم)

در فکر فضا یم٫شعری دارم ز امروز(یادت را نفس می کشم)

از همان جنس آشپزخانه گرم و سرد٫برج ایفل ..و جکوزی ام

کرسی افتاده در زیر زمین..بر مزار مادر بزرگ و..سالهاست نرفته ام

باید بازار بروم کاش میشد قصه را  دوباره عاشق بشوم.

اما لباس شب را که نمی توان دوبار پوشید؟ مهمان ام

عروسک زشت می خندد به فکرم روی سینه ماشین ام

دلتنگ ام ٫یادمینی بوس ای از اقوامم که پارک می برد٫کودکی هایم

 تمدید نشده  پاسپورت ام مسافرت دلم را زده ٫ خندیدن نمی توانم

راستی اقوام و خنده ها کجا هستند که دیگر هیچ نیستند؟در کنارم

دوازده شب  ست ٫ صدای داد و فریاد چیست؟زیر پنجره ام

زنی قهر کرده ٫مردش را پشت در گذاشته است..خندیدم..

مرد با بغض می خواند ٫رهگذرها بی خیال می گذرنند از پنجره ام

چون  عادی ست٫عاشقانه های امروزی !مثل طلاق برادرم

باز در دغدغه های شب گرفتارم ..فردا چک دارم

زن نا اهل ..قرض ..وام ..درد میگرن دارم

و همین امشب یادم افتاد که شده ٫چهل سالم

در کاناپه فرو می روم ٫شیرها با تهدید می کنند نگاهم

کجاست شماره روانپزشکم..انگار باز واهمه دارم

ضبط را روشن می کنم سهراب می گوید "بشر را در ظلمت دیدم"

 یاد عینک آفتابی ام می افتم مارک دار و تیره ..کجاست نمیدانم

در جیب جلیقه سگم مانده٫ من چقدرفراموشکارم

آن مرد هنوز می خواند ٫شعری از جنس امروز...ومن می خوابم...

 

 

 

لينك مطلب |  نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385 ساعت 0:26  توسط  آرزو ...  


 
 

Home  |  Archive  | Email