تبليغاتX
دل نوشت های شب نشین...
دل نوشت های شب نشین...
Home    Email    Archive   Designer
 
 
 

 

غروبا...

وقتی ستاره ها   تو آسمون   پیدا میشن

چی بگم    دردای من    اندازه دنیا میشن

می شینم    پیش خودم   فکر می کنم

میشه یه روز دید   پیله های آرزوهام  پروانه میشن؟

تا میرم   تو باغچمون   با شاخه ها   حرف بزنم

باد حسادت می کنه   برگای زرد   پیدا میشن

تا می رم اون بالاها   آفتاب رو   پیدا بکنم

شبا از دور میرسن     گل ستاره ها    زیر ابرا پژمرده میشن

می دونم

یه روز میشه  

تو زمستونا    گلهای سرخ پیدا میشن

پروانه ها رها میشن       آرزوهام  برآورده میشن

برات درخت همیشه جوان میکارم       لبات برام  پراز   خنده میشن ......

 

 

لينك مطلب |  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 ساعت 20:29  توسط  آرزو ...  


 
 

یک شمع ـــ دوشمع ــــــ بیست شمع ـــــــــ چهل شمع ـــــــــــــــــــ

درچند شمع به پایان خواهد رسید عمر کوتاه من

چرا این اتاق عمر من٫ کوتاه و تنگ است؟

درچند قدم "بهار و زمستان" میشود تمام .

دراین اتاق کوتاه................

زندگی می کرده  یک زن یک مرد چند بچه

جوانانه ناکام ٫پیرمردی به نود رسیده ٬

عاشق٫شاعر٫زخم خورده٫خوشبخت٫

پدر...شهردار٫نقاش ٫او٫آنها

و یک من ........................

چرا اتاق عمر کوتاه است اینچنین

آرزوهای من نمی گنجد در آن ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لينك مطلب |  نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386 ساعت 11:31  توسط  آرزو ...  


 
 

برات  ننوشتم .برات تا به حال هیچ چیز ننوشتم .برات تا به حال هیچ چیز از خودم یا خودت ننوشتم . می بینی انگاری رفتنم همیشگی نیست .اینجا ...آنجا .. همیشه رویا .. همیشه تخیل ..  نه .. نگو خداحافظی ..هیچ نگو خداحافظی .. که من برات هنوز هیچ چیز از خودم یا خودت ننوشتم .. اگر که بودی .... رویا نبودی ..هم آغوشی ام با قصه ها را به قطره های بارون آویزان می کردم و زمهریری "تنها در قصه ماندن "را به شانه های واقعی ات چنگ می انداختم .. خانم ثابتی گفت :خدا هنوز ترا نیافریده .. و من بیاد آوردم که همیشه در "بدون شرح " بدنبال تو بودم چونکه تو هرگز نبوده ای  ......................

میوه یک شاخه بودیم ..اما همش جدا بودیم

ناقوسای حقیقت که صدا میدن ..عالمو و آدمو یه صدا نعره میدن

درد و حسرت با هیاهو یک دفعه سر می رسن

تو از تو قصه ها سر میرسی ..چند قرنه که ندیدمت ...برام از ماه شیر میاری

نمی دونم ...ولی چقدر ..تشنه  ات بودم ..

شما از ساکت بودن چی می دونید ؟اینو دیواری می گه که من بهش زل می زنم .بهش می گم :من به قصه ها قانع شدم .دیشب رفتم  که دستمو بکنم تو غروب همیشگی  و از اون دوتا خط سیاه کوچولو که می کشیم مثل دوتا پرنده ء دور ..  بخوام مرزها رو بردارن.کوه پیر گفت : تو مرزها همیشه غروبه .ایستادن فقط مال ماست . تو برو .. با خودم گفتم :شاید اگه مرزی نبود .درس کندو و قسمت نبود حقیقت و سراب هم جدا نبودنند .تو هم بودی ..گریه که می کنم تو از تو قصه ها برام یه لا لایی می خونی ..............................

اون دوردورا یه جایی هست

که تو اون میشه نقاشی هارو جون داد .یه آدم خوب کشید و قلب داد

یه جایی هست اون دور دورا

که میشه زندگی رو تو اون با هم قسمت کرد .

نقاشی کشید و سراب رو جون داد ..

جون داد ..

دروغ هم باشد

زیباست ..نه ؟...

و این برای لحظه ای خوشبختی چه کافیست .

 

لينك مطلب |  نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386 ساعت 20:38  توسط  آرزو ...  


 
 

Home  |  Archive  | Email