تبليغاتX
دل نوشت های شب نشین...
دل نوشت های شب نشین...
Home    Email    Archive   Designer
 
 

تصادفی نبود

که برگ٫ تک شاخه را تنها گذاشت

به روی نگاه خیس ماه ٫در آب لغزید.

رهگذران بی خبر گفتند

ماه چقدر زیباست .

...

مجالی نیست

تا از آستین کوتاه روز به شب برسم

گپی با ماه بزنم..

رهگذران می گویند ماه زیباست

هیچکس نمی داند ماه تنهاست !

و راه تنهایی بی راه است ....

لينك مطلب |  نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386 ساعت 13:34  توسط  آرزو ...  


 
 

خانه مان بود کجا ؟

در کجا زاده شدم ؟

که کنون خالی از دیروزم

کنج پاییزیی سرد..

قرار نبود تنها شعر بنویسم ٫انگاری از زمین و گل و ماه نوشتم تا از تو ننویسم  ٫شاید هم خواستم از خودم ننویسم که نصف من تمامیت تو هست در این روزهای که بودنت دلگیری و نبودنت دلگیرتر به چشم می زند ٫

میدانم که سرنوشت من همچون دلارهای تاشده جیبت بی سود ماند خودت گفتی از عشق شیرینتر را منتظر باش...همان موقع من داشتم آسمان را از گوشه پنجره نگاه می کردم آسمان خواست نگاهم را ببوسد به خیال باران ٫و امروز که سود و زیانت تا به کرانه هاست آسمان می خواهد اشکهایم را ببوسد که نشان طوفان است .نمیدانم دست سنگی تو یا مشت جمعه است که چنین قلبم را می فشارد .

رفتم دور ..تا بتوانم خودم را از آن وقت که تو شدم مجزا سازم ..تو بودی من کجا بودم ؟

میدانم من همینجام .از آن روزیکه سرنوشتم لای دلارهایت گم شد من اینجا کنار میز کوچکم با فروغ و ناظم حکمت و لورکا وبیشتر سهراب شعر می خوانم .آنها مرا چون تو هیچ گم نکردنند نگفتنداز عشق شیرینتر را منتظر باش ..فروغ می گفت زندگی شاید همین باشد.. حکمت می گفت اندوهش زاده از دنیا بود و از انسان ها ...سهراب می گفت بهتر انست برخیزم رنگ را بردارم روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم . لورکا می گفت این اشک های شور از کجا می آیند ؟آب دریاها را می گریم آقا .....آب دریاها که دلتنگم بین این کوهها ...

خانه مان هیچ نشد

منتظر ماندم و ده سال گذشت

جوانی بار سفر بست و برفت

تو گفتی هنوزم جان منی

گردبادی رسید صبر مرا از جا کند

چه فرقی می کند ..

خانه مان بود کجا

شاد بودم و دردانه مادر

به شبی سرد و خموش

قلب رویاهایم

یخ بست ..

لينك مطلب |  نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386 ساعت 23:42  توسط  آرزو ...  


 
 

می شناسیدش ...همان که نوشته هایش به سپیدی گل کاملیاست٫ به لطافت گل سرخ و ماندگاری درخت همیشه جوان٫ حسی که نوشته هایش ٫ ناتائیلش می دهد انگاری گوش دادن به صدفی ست که امواج آرام دریا را زمزمه می کند ...ماهورعزیزم را می گویم که مرا به بازی انتخاب بهترین پست دعوت کرده است .

بازی که از وبلاگ بدرقه آقای رضا امیدی برخواسته و تا کلبه درویشی من رسیده است از ماهورمهربانم که یادم کرده تشکر می کنم٫ اگر انتخاب بهترین پست دوستان بود راحتر بودم چون می توانستم پست های زیادی از آنهارا بشمارم ٫ولی پست  های خودم ... نمیدانم ... همه آنها با حس و حال و موقعیت خاصی نوشته شده که برای من مثل دفتر خاطراتی هستند٫ فکر می کنم من هنوز آن پست دلخواهم را ننوشته ام .. همان پستی که به مادرم تقدیمش کنم و وصف تشکراتم و عشقم از تمام فداکاری هایش .... هنوز نتوانستم بنویسم  و شاید آن بهترین پست من باشد ..

من٫ به خوشبختی اقاقی ها

که در یک کوچه ء گیج بی عابر

گرد همند ٫می اندیشم !

ذهنم از عشق سرشار است

اما...

فرو آمدن معجزه عشق٫

در هستی من٫

دورترین حادثه است ...

از همه دوستان نازنین که دوست دارنند در این بازی شرکت کنند دعوت به بازی می کنم ..

ماهور جان دوستت دارم ..

لينك مطلب |  نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386 ساعت 10:53  توسط  آرزو ...  


 
 

Home  |  Archive  | Email