تبليغاتX
دل نوشت های شب نشین...
دل نوشت های شب نشین...
Home    Email    Archive   Designer
 
۱)

می شود آدم هایی  را

با "ف " فانی

و"ش" شکم پرستی

نوشت

وخاموش ماند

انسان را!

تمام مومیایی ها

زیر خاک یا شیشه موزه ها

می خشکند .

توبراجساد کودکان

از صلح و آشتی ترانه می سازی!

۲)..تو...

همین امروز

قرار گذاشتم

به ماه عسل شعر بروم

بهترین هایش را

برایت کنار گذاشتم

اگر زنبوری لبهایم را نگزد!

۳).. معصوم..

لیوانهارا

مهمان کردم

بیک سنگ

چه پر

چه خالی

چه نیمه

همه را شکستم

لابه لای آنها

دلی بود از جنس بلور

او نیز قربانی انتقام ٫

در برابر چشمانم آخرین آه را کشید ....

 

لينك مطلب |  نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 ساعت 9:34  توسط  آرزو ...  


 
 

تقدیم به فریبای عزیزم به خاطر همه خوبی هایش ...

دوسه بیتی دروصف قلمت٫ شعرعاشقانه گفتم

ترسیدم بگم و از چشمهای شاعرت یهو بیفتم!

خیلی وقته "ماه عاشقت "عاشق ترم  کرد

صد هزار بار"هنگام کوچ من "رو خوندم

تابیاد بسپارم"سرنوشت خواست من و توست"!

هر زمان که از زمانه سیر می شم

بیاد حرفهای دلنوازتون می افتم

وقتی "دوباره زندگی " رو می خونم

غصه از یادم می ره به فکر خدا می افتم ...

......

تو رنگ خواب بچه هارا می دانی

دلتنگی یک جمعه پاییزی را..

سطل خالی عشق..

و دلتنگی های شاعری بی واژه را!

که در رویا می بیند

قصه های بربادرفته اش را!

تو از حسرت بهارنارنج

در غروب های سرخ

و شب سیاه چه خوب می فهمی

من

وسعت چشمانت را

دوست دارم ...

پ.ن :" نام کتابهای خانم عرب نیا هستند"

از ایشون به خاطر کتابها یش ٫دریادلی اش ٫وسعت نگاهش بی نهایت ممنونم .

 

لينك مطلب |  نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386 ساعت 17:13  توسط  آرزو ...  


 
 

نامه ایی می نویسم ٫روی بال قاصدک ها

شاید اونجا تو آسمونا٫ برسه بدستت بابا

می نویسم ٫روح من بعده رفتنت خمیده

هر چی اشک بوده تو چشمام رو مزار تو چکیده

مهربان بابای خوبم٫ اونجا حالتون که بد نیست ؟

غصه های زمینی ٫راه خونت رو که بلد نیست ؟

از وقتی رفتی ٫ شادی همش می خوابه

قصه ندیدن تو٫مثل خانه بی صدا و سقفه

بابا جون ٫تو آسمونها ٫ آدمها همه خوشحالند ؟

راسته که بی غم ٫رو ستاره ها نشستند ؟

عزیز نازنین ام روزت خیلی مبارک.

دلم واسه دیدنت هلاکه ٫کاش ببینمت ٫اما

حیف که خونت زیر خاکه .....

 

لينك مطلب |  نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386 ساعت 10:35  توسط  آرزو ...  


 
 

هیچ نمی دانستم

عنکبوت

شعرهای امروزم را

تاری از دیروز خواهد تنید.

رنگ شب چیست ؟تو پرسیدی :

من به تشویشی گنگ نگاه می کنم

به پیر شدن زردینه خورشید

به غربت امشب ماه

که ستاره ها قصه اش را هیچ نفهمیدنند

و چشماش روبه زمین ٫سخت تنهاست

من به تنهای رودخانه فکر می کنم

که با سکوت ماهی ها هیچ پیوند نمی خورد.

به جاده ای که در دست رفتن مچاله ماند ..

من به آسیاب های بادی  فرسوده ..

که چشم انتظار پرندگان مهاجر می نشینند

خیره می مانم.

می دانم عمر آدم برفی

به درازی اشک ابر است

هیچ فانوسی سیاهی شب را نمی فهمد ..

نمی دانم آخر چرا

تخیل زنجره ها را هم کسی به ماه ٫هیچ نشنید..

سالهاست از همین کورسو راز شبها را می بینم

در خوابم برچیدن تارها را تعبیر کن..

شهر آیینه ها را همچون اشتیاق مرطوب خاک

در تصور باران  ٫دلتنگم ..

شعر نویی باید گفتن

"من گیاهی ریشه در خویشم "

که فقط در رویا می روید ..

لينك مطلب |  نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386 ساعت 3:17  توسط  آرزو ...  


 
 

Home  |  Archive  | Email