تبليغاتX
دل نوشت های شب نشین...
دل نوشت های شب نشین...
Home    Email    Archive   Designer
 
 

خواستی از آرزوهایم بدانی ..

گفتی یک بازی ست ..

داشتن آرزو هم یک جور بازیست می دانستی؟ یکی می برد یکی می بازد.

چقدر سخت است دانستن آرزوهای من که همرنگه تخیل هایم می مانند وفکر می کنند چرازندگی ها  باید مانند قصه ها نباشند  که بنویسند "رفتند تا آخر عمر خوشبخت زندگی کنند"و سختر می دانی چیست ؟ اینکه قلم نمی داند آنچه زندگی می کند را بنویسد یا آنچه دوست دارد در زندگی اتفاق بیفتد را ...

شاید بهتر است در سر آغاز از عشق نوشت که نماد پاکی ست و مرا همچون موجی گرم و شیرین به دنیای می رساند که تمام پنجره هایش رو به سرمای زشتی ها بسته است .فکر نکن منظورم همان عشق کلیشه ای ست که هیچ دریادلی نیاموخته و خود آغاز یک خودخواهی ست .

می گویی همیشه در کلماتت اندوه است از شادی ها بگو

و من تمام آرزوهایم را می شورم با آب حقیقت ها صیقل می زنم شاید که بتوان از فنا شدن روزهایم بدست تخیل ها در امان بود .اما بعد دلتنگ می مانم ودوباره نقش و نگار تخیل هارو بر تندیس آرزوهایم از نو می کشم و می نشینم تا در کنارش از حقیت ها بدور باشم .گاهی می خواهم از پیچ کوچه های زندگی بگذرم پنجره های تیره و تار آدمها مرا بر آن میدارد که برای همیشه در بن بست رویا باقی بمانم .راستی آنجا می توانم از شادی ها برایت بگویم می آیی ؟

انگار کسی در می زند

باید بروم

شاید برگی باشد جامانده از پاییز سال پیش

که مانند من بدنبال فرداهای بهتر است

با آرزوهایی سبز.

 

لينك مطلب |  نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386 ساعت 13:24  توسط  آرزو ...  


 
 

Home  |  Archive  | Email