دیروز آمدم از قرنها راه دور
افسانه یا تاریخ ..
چه فرقی دارد ؟ با قالی رفتم و سفینه پرتم کرد
خوبم٫ ملالی نیست جز تلخی امروز
شاید
اینجام٫ بین لیلی و مجنون٫ نامها
سنگینی نام لیلی روی شانه هایم خوابیده
آنجا بین رنگها و زلفها ٫شعرها و سازها
آیینه صدایم کرد ..لیلی ؟ همین جام با صورت خط خورده..
زن همسایه آبستن لیلی دیگری ست..بی خبر ..ازقصه ها
من
از لیلی که همنام همه دختران دیروزست
عشق بیاد دارم..بی خط ..!
مجنون با ابروهای تمیز نشسته
دست در دست لیلی ٫ با گیسوانه پسرانه
با هم قیچی می کنند
استعداد قصه های دیروزرو..
نگاه می کنی؟
آیینهء شکستهء٫ نو عروس رو
نامش لیلی ست
از فضا تا مدار زمین برای هم وعده ساختند
سقوط کردنند و انسان شدنند
من را گره بزنید
انگار همه سگ های دنیا
سمبل وفایشان را با کاناپه عوض کردنند
انگار آدمها عشق را با الفبای دیگری می نویسند
مرا گره بزنید به دیروز
همان جا که ملالی نبود جز دوری شما
می ترسم باد مثل یک پیراهن آویزانم کند
روی سرزمین سرد بی احساس
بی واژه افسانه های ناب..
دستانم می خواهند
لیلی و مجنون را در آسمان نقاشی کنند ...
