تبليغاتX
دل نوشت های شب نشین...
دل نوشت های شب نشین...
Home    Email    Archive   Designer
 
 

 خانه مان  شد برج بی باغچه

باید حساب بانکی باز کنم

خاک ها را با شرط سود بخوابانم آنجا

من خاک و حسادت را دوست دارم

به من بگو

لوکس  شهر توحسودم کرد

یا عشق من به سرزمینم؟

 

 

لينك مطلب |  نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 ساعت 17:22  توسط  آرزو ...  


 
 

می پرسد راننده ٫اهل شهرستانی؟

بی خیال ادب٫ نامزد چند تا داری؟

 شهر قرن بیست وخوردیی..میرسم

همکارم عیدانه میدهد ٫اکس می گوید :تافی ..

لباس نخریدم ٫می گویند بی کلاسی

حراجی لباسهای ایدز

تن مانکن های استرلیزه !

 دنبالم می دود یک پسر بچه

گل سریه ..گل سری...

ساخت استخوانهای مارکدار یک فوتبالیست

 دور هم یک خانواده شانه به شانه ..مصاحبه؟

بفرما تریاک و پنیری ..

سال نو شد ٫بی هیچ عکس از بهار

دستفروشی پایم ٫کیفم را گدایی می گیرد

همکارم می گوید :بنویس چیزهای..

فقط اینکه خالی نباشه کارت و

ستون بهاری ...!

 

 

 

لينك مطلب |  نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386 ساعت 15:51  توسط  آرزو ...  


 
 

Home  |  Archive  | Email