تبليغاتX
دل نوشت های شب نشین...
دل نوشت های شب نشین...
Home    Email    Archive   Designer
 

 

فریبرزلاچینی می نوازدومن به رقص باران که با قدمهای موسیقی موزون است گوش میدهم. باران به پیشواز بهار شتابان است و من در درک شتابش ٫عاجزم .براستی من چرا با باران و شتاب پیوند بریده در سکوت نظاره گر رهگذران ام .آیینه تو میدانی این کیست که با این نگاه گیج ترا و یا خودش را می کاود؟... شاید که باید برای شناختن ٫موهایم را از هر زیوری رها سازم تاهمان چند تار سفید لای سیاهی موهایم بیادم آورد که روزی همه این سیاهی ها سپید گذرعمر خواهند بود..بگذارشانه هایم خود را در پناه موهای سیاه راست و بی لرزش بدانند از سپیدی هنوز نگو ... شاید که باید ابروهایم را دوباره کمانی کنم تا فالهای حافظ را بفهمم و شعرهایش را بیاد آورم .باید ناخن های رنگی ام را کوتاهتراز جوانه های تازه خاک کنم تا باز با بوم رنگم یک نقش بکشیم ازنیمکت های ساده مدرسه .. صورتم را باید زیادتر بشویم تا بی رنگه بی رنگ شود و مهتاب دیگر روی از من نگیرد و باران برای گونه هایم بوسه ابر بیاورد..همه ملیله های لباسم را خواهم کند قیطانها و تورهای هایش را دور خواهم ریخت تا دوباره محله قدیمی مان همبازی هایم را نشانم دهد .. .........آیینه باز نگاه گیجم را می بینی ... جانم رها از زیورهاست و اما روحم ..هنوز پابند عشق را می کشد ..لکه های تیره حسرت٫ نمای گونه های غرورش را کمرنگ کرده است حلقه نفرت را می بینی از گوشهای خسته از دروغ و ریا یش آویزان است ..و این کینه پر از زیورهای نقاشی زمان است .و انگشتان بی حس روحم٫ دل به قصه های معجزه بسته .....می بینی بیرون از خلوت من رهگذران گیج تر از من در شتاب اند می گفتند بهار دارد می آید ..عطر بهار را در مشت کوچک باران نفس می کشم لبانه جسمم می خندد و لبان روحم آه می کشد کاش میشد او را هم از تمام پابند ها حلقه ها و لکه ها .. رها سازم ..اگر من زاده دیروزم باز بهار من همچون بهارانه پیش خواهد بود کاش که زاده امروز باشم و روحم را بدست بهار بسپارم ..فریبرز لاچینی می نوازد و من میدانم بهار جسم زود پاییز می شود ...

پ . ن :دوستان عزیزم پیشاپیش نوروزتان مبارک و دلهایتان بهاری باد !

لينك مطلب |  نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 ساعت 3:4  توسط  آرزو ...  


 
 

Home  |  Archive  | Email