تبليغاتX
دل نوشت های شب نشین...
دل نوشت های شب نشین...
Home    Email    Archive   Designer
 

۱

اینجا که ایستادم دیوار بلندی است!

پشت دیوار مادرم با چادر کمرش

مشغول شستن حیاط است در دیروز,

می خواهم از اینجا که ایستاده ام

برایش دست تکان دهم .

از همان روز که کاشی های قلبم را

کندند تا آسفالتی سخت از احساسم

درست شود نمی توانم مثل مادرم شوم.

مادر! لبخند ساده صورتت با بوی غذای موهایت

مرا بیاد رگهای آبی گردنم موقع فریاد می اندازد

اینجا که من ایستاده ام می دانم گالیله اشتباه کرد

سقوط آزاد حرکت یکنواختی نیست..هیچ!

من از فرشته ماندن تو- خاله- زن همسایه

و سالاری پدر- عمو- استاد- سقوط کردم.

با پول های مچاله درو ن سینه ات برایم آینده نساز

نگو یک روز یک مرد برای بردن تو می آید

من عرشه کشتی عشق را بادبان شهوت بستم..

به فصل گردباد اعتراض سپردم.

برای تو از ویرانه های کشتی" موج" سوغات می آورم

تا بتوانی به پدر نه بگویی

مادر برایم دعا نخوان که برگردم

اینجا که من ایستاده ام تا لبخند زلال تو

یک نسل فاصله است...

 

۲

"دخترهمسایه"

دیشب در خواب چشمهای لیلا,همسایه مان..

مثل چشم های گرگ می درخشید!

من هنوز با او رفیقم اما مغزم را در باغچه کاشتم

می دانم مادرش برای برادرم دعای عشق می خواند

عصر درباغچه گلهای شیشه ای بی ریشه رویید

لیلا از روی آتش می پرد

عید را با شوهر می خواهد برادرم می خندد

باغچه ام پر شده از مورچه های با چشم قرمز

کتابهای برادرم را می برنند آذوقه زمستان

لیلا می پرسد حوض شما چرا خونی ست؟

نمی فهمد مورچه ای آنجا خودکشی کرد

وقتی کتاب اشعار برادرم را خواند

برادرم لیلا را صدا می زند

چشمهای لیلا مثل گرگ می درخشند

گلهای شیشه ای باغچه ام ...

از بی ریشگی خواستن ها باران می خواهند؟...

 

 

 

 

لينك مطلب |  نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385 ساعت 23:35  توسط  آرزو ...  


 
 
۱

فرودگاه تهران می جوشد از آدم!

مانتو های کف دستی و ریش های بزی..

نشسته خیره به رنگارنگی آدم امروزی..

در حال تحسین دو دختر مقنعه  پوش!

که معصوم اند وساده بی هیچ رنگی..

فرودگاه استانبول پیاده می شونند با همان

مانتوهای کف دستی و ریش های بزی

اینبار در حیرت به دو دختر  مقنعه پوش

با تاب و شلوار بومی هفت رنگ و خندان...

۲

می دانستم او خواهد رفت

از دست بی رنگ و سردم

می دانست من می مانم

با همه بی رنگی ام

غرور رفیع عشق را

در عصر بوسه های یخی

میان تلی از نامردی

کلبه ای می سازم با دودکشی گرم

دستهایم می تواند سرد باشد

اما رویا هایم رنگی ست و گرم

چشمهایش با نگاهی همچون بادبانه رفتن

دریای شعرهایم پر موج است

می خواهم از این سرما در پالتویم بخزم

من و شعر و چشمهایش... تا قلبی بسازم

که تپش های نوازشش پر اوج ترین صدا

در ویرانه های عصر مرگ باشد

شاید این آخرین زمستانی باشد

رزهای سرخ

با عطش بوسه او سیاه مانده اند.....

 

 

 

 

لينك مطلب |  نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 ساعت 0:59  توسط  آرزو ...  


 
 

روی کاناپه رنگ و رورفته بهار خواب فرو رفته ام

 در حالیکه٫به کنده کاری های مبل  پذیرایی خیره ام

شیر های چوبی طلایی تهدیدم می کنند پرده را می کشم

ساعت مثل من خاموش است چقدر از هم دورند زمان ام

 روزگار ٫قبل از دوازده شب و بعد از دوازده شب !

سهراب  دیکلمه می کند ازضبط قدیمی فراموش شده ام

"حیف طرح دهان در عبور باد بهم ریخت"

هنوز دوازده شب نشده خواب می بندد پلکهایم

 من از جیب پدر بزرگ آلوی خشک می گیرم

قصه شاه و دختر گدا ی مادر بزرگ را عاشق می مانم 

 نمی روم بازار٫لباسهای خواهر بزرگم را اندازه میدانم

 دلخوشم به صد تومن های نوی عید که جمع کرده ام

شبها زیر پنجره  عاشقانه های دختر و پسر همسایه رامی بلعم

که حالا هم با موی سفید عاشق هم مانده اند٫حیرانم..

ساعت دوازده شب را می کند اعلام ٫بیدارم..

 روی پله های آشپزخانه سرد٫با دلخوشی های قدیمم جا می مانم

سهراب دیگر نمی خواند ٫سی دی فخر می فروشد به ضبط ام

بیدار شده ام واژه ایست زقدیم که (بتو می اندیشم)

مقابل  نت می نشینم حرفی دارم ز تبار دیروز(بتو فکر می کنم)

در فکر فضا یم٫شعری دارم ز امروز(یادت را نفس می کشم)

از همان جنس آشپزخانه گرم و سرد٫برج ایفل ..و جکوزی ام

کرسی افتاده در زیر زمین..بر مزار مادر بزرگ و..سالهاست نرفته ام

باید بازار بروم کاش میشد قصه را  دوباره عاشق بشوم.

اما لباس شب را که نمی توان دوبار پوشید؟ مهمان ام

عروسک زشت می خندد به فکرم روی سینه ماشین ام

دلتنگ ام ٫یادمینی بوس ای از اقوامم که پارک می برد٫کودکی هایم

 تمدید نشده  پاسپورت ام مسافرت دلم را زده ٫ خندیدن نمی توانم

راستی اقوام و خنده ها کجا هستند که دیگر هیچ نیستند؟در کنارم

دوازده شب  ست ٫ صدای داد و فریاد چیست؟زیر پنجره ام

زنی قهر کرده ٫مردش را پشت در گذاشته است..خندیدم..

مرد با بغض می خواند ٫رهگذرها بی خیال می گذرنند از پنجره ام

چون  عادی ست٫عاشقانه های امروزی !مثل طلاق برادرم

باز در دغدغه های شب گرفتارم ..فردا چک دارم

زن نا اهل ..قرض ..وام ..درد میگرن دارم

و همین امشب یادم افتاد که شده ٫چهل سالم

در کاناپه فرو می روم ٫شیرها با تهدید می کنند نگاهم

کجاست شماره روانپزشکم..انگار باز واهمه دارم

ضبط را روشن می کنم سهراب می گوید "بشر را در ظلمت دیدم"

 یاد عینک آفتابی ام می افتم مارک دار و تیره ..کجاست نمیدانم

در جیب جلیقه سگم مانده٫ من چقدرفراموشکارم

آن مرد هنوز می خواند ٫شعری از جنس امروز...ومن می خوابم...

 

 

 

لينك مطلب |  نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385 ساعت 0:26  توسط  آرزو ...  


 
 

Home  |  Archive  | Email