زن فال گیر
پوست مخملی
تنهای ام را دزدید
از انتظاری زمین گیر
دختری در زمستان ٫باران بارید
آسوده دلی ام٫ یخ
فقط همین!
آویخته بر فال هایش
می گوید
سر٫خم کن٫ چاه عمیقی ست
چاه تاریک ٫واژگان غریب
ببین
آب لرزان از
سرانجامم لرزید
فقط همین!
نیت من می درد٫ پرده لرزان را
دختر یخ بسته باران
جسته است رد پا...
همچون کودکی
گمگشته در پارک.
چشمهایم
می خواهد آویزان شود
از راه رفته پردلان ٫عشق
تقدیری بی شرمگین
فقط همین!
می ریزد دندانها
در بیست سالگی ام
سپیدی شقیقه ها
می خندد بر جوانی ام
از چاه بر می خیزد
رد پا گم کرده
من٫دختری در زمستان
ترا در آبها دیدم
می آیی
گره خورده از تقدیرم
موهای سپید
تفسیر نیت بود
همچون ماهی با شکل
خاموش٫بی دندان
ترا دیدم
با بال کبوتران می آیی
دیدم آن سایه لرزانی
خالی از من..
انگشتهای خراشیده ام
در مخملی تنهایم
محو می شود
ومن
واژه واژه پیر می شوم
بی تو..بی من..
فقط همین!