پرسید از نامش...
گفت نامم را فروختم تا فقط انسان بمانم!
پرسید از تبارش...
گفت قدمهایم را به پرنده ها سپردم٫ معناست مقصدم!
پرسیددیوانه ای؟
گفت آیینه ای هستم ٫ عبرت گیر و عاقل باش!
پرسیدعاشقی هستی اندوهگین؟
گفت آزارهای عشق ٫تمام بیابان هستی ام را شخم زد!
پرسید ای بیهوده گو٫چرا بیهوده می گویی؟
گفت انسانی که بیهوده دنیا نیامده٫ اما بیهوده زیسته..
پرسید تو مستی زان سبب هوشیار نیستی؟
گفت مستی که هوشیار شد ٫ مست معنا جا ماند!
پرسید چیست این معنا؟..گفت گوش کن این قصه سر دراز دارد.
معنا برای هر کس یک رنگ و جنسی دارد!
............................
من بی نام٫ ولگرد ٫هرزه گرده بیکار!
خسته از طولانیت زندگی
با دستان پیله بسته بی عاری
زدم بدل کوه و در و دشت!
به امید یک زیر خاکی پنهان در سنگ
دل سنگها را شکافتم در پی نشانه و نقشه ای
درپی دم شیری که مرا به کوه مقابل گنج برساند
همه خطوط پنهان را خواندم٫ عرق ریزان٫ زخمی
سراغ جام های سیمین و ریتون ها و مومیایی
از همه مجموعه شمیل ٫همه پیدا و نا پیدا را گشتم
شاید جام خالی پیاله های حسرتم
لبریز از شراب هفتاد ساله ٫هفتاد سالکان گردد!
جقه ای سرخ بر افق و مسیری از آتش ٫مجسمه ای طلا یی
مخفیگاهش مرا به سرفه انداخت ومن در آستانه مرگ٫شادمانی نادان!
شاید که خوابم برد و شاید که مرگ مرا برد..هیچ نمیدانم
صدای کز مجسمه ٫یا وجدان٫یا نوری از خدا..باز نمیدانم
مرا گفت..صاحبدل باش ای بیدل شب نشین
آنجا را که کنده ای خانه آخر توست
گوهر الوان را ببین ترا با خود به فنا می برد
نوری مرا برگرداند..هیچ نمی بینم جز معرفتی که باید سراغش ٫بدوم
موهایم را می فروشم
تو ای از همه چیز پرسان
کتابت را به من می فروشی؟...