تبليغاتX
دل نوشت های شب نشین...
دل نوشت های شب نشین...
Home    Email    Archive   Designer
 
 

پرسید از نامش...

گفت نامم را فروختم تا فقط انسان بمانم!

پرسید از تبارش...

گفت قدمهایم را به پرنده ها سپردم٫ معناست مقصدم!

پرسیددیوانه ای؟

گفت آیینه ای هستم ٫ عبرت گیر و عاقل باش!

پرسیدعاشقی هستی اندوهگین؟

گفت آزارهای عشق ٫تمام بیابان هستی ام را شخم زد!

پرسید ای بیهوده گو٫چرا بیهوده می گویی؟

گفت انسانی که بیهوده دنیا نیامده٫ اما بیهوده زیسته..

پرسید تو مستی زان سبب هوشیار نیستی؟

گفت مستی که هوشیار شد ٫ مست معنا جا ماند!

پرسید چیست این معنا؟..گفت گوش کن این قصه سر دراز دارد.

معنا برای هر کس یک رنگ و جنسی دارد!

............................

من بی نام٫ ولگرد ٫هرزه گرده بیکار!

خسته از طولانیت زندگی

با دستان پیله بسته بی عاری

زدم بدل کوه و در و دشت!

به امید یک زیر خاکی پنهان در سنگ

دل سنگها را شکافتم در پی نشانه و نقشه ای

درپی دم شیری که مرا به کوه مقابل گنج برساند

همه خطوط پنهان را خواندم٫ عرق ریزان٫ زخمی

سراغ جام های سیمین و ریتون ها و مومیایی

از همه مجموعه شمیل ٫همه پیدا و نا پیدا را گشتم

شاید  جام خالی پیاله های حسرتم

لبریز از شراب هفتاد ساله ٫هفتاد سالکان گردد!

جقه ای سرخ بر افق و مسیری از آتش ٫مجسمه ای طلا یی

 مخفیگاهش مرا به سرفه انداخت ومن در آستانه مرگ٫شادمانی نادان!

شاید که خوابم برد و شاید که مرگ مرا برد..هیچ نمیدانم

صدای کز مجسمه ٫یا وجدان٫یا نوری از خدا..باز نمیدانم

مرا گفت..صاحبدل باش ای بیدل شب نشین

آنجا را که کنده ای خانه آخر توست

گوهر الوان را ببین ترا با خود به فنا می برد

نوری مرا برگرداند..هیچ نمی بینم جز معرفتی که باید سراغش ٫بدوم

موهایم را می فروشم

تو ای از همه چیز پرسان

کتابت را به من می فروشی؟...

 

 

 

لينك مطلب |  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 ساعت 19:18  توسط  آرزو ...  


 
 

خدا ٫زمزمه آرزوداشتن٫ دو مهربان را می شنود

برآورده شدن آرزو رابه آنها نوید می دهد

زمستان در اندیشه فرو می رود ٫انسانی مهمان  اوست

در مرگ درختان ٫که انسان هنوز تولد دارد٫نشا نه ایست.

هفت آسمان بالاتر٫درون معبد حکمت٫تقدیرم قلم می خورد

صفحه ای به سپیدی معصومیت ٫جامی از مهرکه فرشته می نوشاندم

صفحه سپید تقدیرم را خود خواهم نوشت٫ به خدا قول داده ام..

سرزمین نور و آنسوی اشیا و تن و باد و آسمان ٫

دست در دست فرشتگان٫ زمین می رسم و جا مانده در تاریکی٫

 تنها بین چشمهای منتظر و لبخندهای مشتاق٫گریه  سر می دهم

عصر یک روز برفی بوده ٫آرزوی دو مهربان می شوم در گذر روزها

با آب دریا می شورند مرا ٫بین بازوان عشق می بوسند مرا

 اینک باز عصر یک روز برفی ست مرا٫ "پدر" دیگرنیست مرا

هنگامی پا به زمین گذاشته ام که در یک سوی جهان

کودکی زانو زده بر فقر٫شکم گرسنه اش را می مالد

و در گوشه ای از دنیا دو نفر در آغوش هم فرو می رونند

درست هنگامی بدنیا آمده ام که در نقطه ای از دنیا

گلو له ای قلب یک آدم را نشانه رفته٫ امیدی زیر خاک رفته

 در گوشه ای اختراعی مفید برای انسانها بوده ٫یانقطه ای٫

 شاید همین نزدیکی ها ٫عشق دستان دو انسان را گره کرده

من بی خبر از همه دنیا٫ محوشاهزاده وخوشبختی قصه ها

 پیش از تو بدنیا آمده ام تا لحظه دیدارت عشق را بشناسم٫

من پیش از تو بدنیا آمده ام تا نگاهم پیشقدم دیدارت شود٫

نیستی دیگرنیستی!

دوباره عصر یک روز برفی ست

همان عصری که  نور را وداع گفتم

و هستی ام"مادرم"را سلام گفتم

کاغذ تقدیرم هنوز نصفه خالی ست

اما قولم را از بر دارم

و چقدر آرزو دارم.......

 

 

 

لينك مطلب |  نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385 ساعت 14:25  توسط  آرزو ...  


 
 

درحصارکوچه تنگ نادانی من!

ردپاهای نامرئی ٫خبراز آمدن مهمان می دهند

و من دنبال پروانه ها که از پیله رها گشتند ٫می دوم

تا بدانم چگونه درپیله می توان عطرگلها را شناخت

وبه شهدشیرین حقیقت رسید٫ و زیبا دید ناشناخته هارا

برمی گردم به همان حصار تنگ نادانی ام ..توگویی مهمان دارم

نه دیس شادی بر پاست٫نه جام دلخوشی لبریز

نه نوروآوازی برای رقص خنده و هیا هو در این سکوت

مهمانان سرخوشانه ترین میزبانی راازدستان خالی ام طالبند

می پرسند :چراکوزه های خالی دلنوشته هایت عطر کهنه غم دارد؟

وپلکانهای رد نگاهت به سراشیبی گور و مرگ میرسد؟

من که از تو گفته بودم چرا دیس هایم خالی از رنگ است؟

آیا  رنگهای به من داده ات ٫خالی از عشق است؟

کاش دنبال پروانه رفته بودم ٫جام هایم را او پر می کرد٫می دانم.

مهمانان نشان از من می خواهند٫من؟...یک دوره گرد ناآشنا با خویشتن ام

که هرچه پیش تر میرود نادانتربودنش را دردانایی ها حس می کند

باید از این حصار گریخت٫از این کوچه پیچ درپیچ غمگین زیستن

باید که رفت ٫انجا که زمین سخت٫ چنگ بدامن آسمان پرمعرفت زده ست

بیرون ازهراندازه٫ فاصله٫وخاتمه٫ فراتر از عشق را باید دید

همانجا که خوشه های رنگی خوشدلی را بازاریست

همانجا که پروانه ها٫ پرسه زدن بیرون از پیله را می آموزند

تو گویی٫بهای این بازار باید که حقیقت باشد..آه کجاست حقیقت؟

 مهمان دارم برای پیدا کردن شادی٫ حقیقت شاد زیستن را باید بیابم.

با "بی تو ماندن "٫دیگر کنار بیایم.

گفتی دوستت دارم٫"نیستی" آنرا در پیله خاطراتم مدفون دارم

جام های خالی دلخوشی ام را بدست پروانه های رها شده بسپارم

تو پرنده ای مضطربی ٫ای روح خود را بدست پروانه هابسپار

رها شو از درد کهنه و جستجو کن حقیقت یک دلشادی ابدی را

آه...من مهمان دارم...مهمان عزیز دارم.......

 

 "منظور از مهمان٫در اینجا دوستانی هستندکه زحمت خواندن خط خطی هایم را برخود هموار می کنند..با سپاسی بی دریغ..."

 

لينك مطلب |  نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385 ساعت 13:18  توسط  آرزو ...  


 
 

دیرزمانی ست ٫برایت هیچ ننوشته ام

دل تنگی خود رادرآیینه یاد تو٫ خیره نمانده ام

شاید که٫ازلرزش دوباره این دل٫واهمه داشته ام

راستی٫

میدانستی من هنوز می ترسم....

عهدبسته بودم سکوت را از" سنگ دم فرو بسته" بیا موزم

دیرزمانی ست گونه هایم٫نافرمانی می کنند ٫اشک ها را دعوت می کنند

زمانی که جرات" دوباره داشتن" ترا به خود دادم ٫ به جای اشک رنج بردم

بگذارآنکس که ترا از دست داده است در کنارگوردوستی از دست رفته

ناله های تلخ دلتنگی سر دهد٫و اینجا من باز برایت می نویسم

راستی٫

تو میدانی حقیقت اندیشه های من چیست؟....

غمهای زندگی من٫درآغاز و پایان این جاده٫همچون مستی سردرگم اند

سستی و نا امیدیست که مرا به زمین میخکوب می کند

به نیستی و فنا می کشاند٫توده ای استخوان خسته وروحی هراسان

مجسمه سرد و مرمرین من!٫شکسته های روح تو و من همزادنند

یاد تو در این روزهای سردر گم جوانی

همچون غریقی ست که به تنها سنگ خاموش

چنگ میزند وبه راز و نیاز می نشیند

راستی٫

نمی خواهم هیچ چیز بدانم

نمی خواهم هیچ چیز بگوی

تنها برایت می نویسم...............

 

لينك مطلب |  نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385 ساعت 2:26  توسط  آرزو ...  


 
 

باد  بین شاخ و برگ می نالد

درختان بی رنگ بی رو٫

همچون رهگذران ٫ گوشه خیابان٫

بی خانمان سر در گریبان٫

پولک های سفید برف ٫

سنگین فرو می افتند ٫

یک بیک برسر بی سقف فقر!

درخشندگی مات خورشید٫

در برف نرم٫ آب شده ٫

رنگ می بازد٫ همچون تن گرم من

به آنها می نگرم شر مسار از من ام!

دستها در جیب های پاره٫

سرخ تر از شرم گونه های ست٫

که حرارت آفتاب را هم کم می آورد.

مقابل خانه های رنگین و بسته٫

باآجرهای از گرما سهم برده٫

دخترکی ست رها٫ در چوب کبریت های قصه٫

که وجدان را می رنجاند.

کودک چکمه پوش همسایه بر پیراهن تنگش می خندد

پسرک اسکیت باز گیسوی بی کلا هش را می کشد

همسایه از ترس زردی رویش٫

از دادن تکه نانی به او می پرهیزد.

آه ...سردی زمستان چه بیرحم است!

دختر بچه سخن ها دارد از دهر٫

می نالد خاموش

چرا زمستان آنها پولکی٫ زمستان ما خشکسالیست؟

چرا شمعی اندر خانه ما بیشتر از این روشن نیست؟

چرا شب های عید بدر خاموش دلم هیچ مهمان نیست؟

تفاوت من و این کودکان

در چیست؟

...

آه...سردی زمستان چه بیرحم می تازد

همچون آدمهای دل سنگ٫ که پشت درهای بسته

در بی خبری هستند.

 

 

لينك مطلب |  نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385 ساعت 20:32  توسط  آرزو ...  


 
 

Home  |  Archive  | Email