آبان ٫دلگیروابری
پاییز٫ مسافری سواربرباد
بین برگهای ریخته محجوب٫
من ناباورومبهوت
زمیان زن های گریان و سرخ گونه٫
برچهره بی چروک او٫
بوسه وداع می زنم.
دیرگاهیست٫گاهی
به سراشیبی مرگ می نگرم٫
مرگ یک کوه احساس٫
مرگ درختی با دایره های کوتاه عمر٫
مرگ یک پروانه مصلوب در قاب٫
مرگ یک انسان٫
که به آغوش مادرش٫
خاک٫ باز می گردد ناکام٫
وجودمهربان و جوان تو٫
که به برگهای ریخته پاییز پیوست٫
در برابر ناقوس خاموش مرگ٫
بدرقه خاک ها٫ با صدای شوم
و گلهای مزارت٫
آخرین یاد بود زمین ٫
که همراهت ٫ساکن ناپیدا می شود٫
یک آن...
گرداگرداطراف روشن من٫
برهودی تاریک شدو من خموش٫
بیاد نگاه بی خبردیروزت٫
به سراشیبی مرگ می اندیشم٫
اگر که آیینه تقدیرت شکست٫
آیینه آسمانت صاف باد٫
مهدآرامش ات در تاریکی گور٫
سنگین تر از دردهای زمینی ات٫
نبود!
گام زنان از راه شیری٫ تا ستارگان دنباله دار
قدم بر می داری بسوی آسمان٫
خوابی ابدی
دستهایت باز برای بازماندگان٫
و من دعا گویان اشک ریزم٫
بدرود
ای دوست آسمانی من!
