تبليغاتX
دل نوشت های شب نشین...
دل نوشت های شب نشین...
Home    Email    Archive   Designer
 

 

آبان ٫دلگیروابری

پاییز٫ مسافری سواربرباد

بین برگهای ریخته محجوب٫

من ناباورومبهوت

زمیان زن های گریان و سرخ گونه٫

برچهره بی چروک او٫

بوسه وداع می زنم.

دیرگاهیست٫گاهی

به سراشیبی مرگ می نگرم٫

مرگ یک کوه احساس٫

مرگ درختی با دایره های کوتاه عمر٫

مرگ یک پروانه مصلوب در قاب٫

مرگ یک انسان٫

که به آغوش مادرش٫

خاک٫ باز می گردد ناکام٫

وجودمهربان و جوان تو٫

که به برگهای ریخته پاییز پیوست٫

در برابر ناقوس خاموش مرگ٫

بدرقه خاک ها٫ با صدای شوم

و گلهای مزارت٫

آخرین یاد بود زمین ٫

که همراهت ٫ساکن ناپیدا می شود٫

یک آن...

گرداگرداطراف روشن من٫

 برهودی تاریک شدو من خموش٫

بیاد نگاه بی خبردیروزت٫

به سراشیبی مرگ می اندیشم٫

اگر که آیینه تقدیرت شکست٫

آیینه آسمانت صاف باد٫

مهدآرامش ات در تاریکی گور٫

سنگین تر از دردهای زمینی ات٫

نبود!

گام زنان از راه شیری٫ تا ستارگان دنباله دار

قدم بر می داری بسوی آسمان٫

 خوابی ابدی

دستهایت باز برای بازماندگان٫

و من دعا گویان اشک ریزم٫

بدرود

ای دوست آسمانی من!

 

 

 

 

 

 

 

لينك مطلب |  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 ساعت 0:21  توسط  آرزو ...  


 
 

 دراین ایوان خاموش ٫گمنام تر از٫

  رد پایی  درهزارراه نرفته ام.

می شنوم نفس زدن های سادگی ام را ٫

وصدای شکستن استواری  یک روح ٫

که می خواست عادت ز٫ خویش بزداید.

من همان خطوط درهم ای بودم

که  یک واژه شدم با نام تو!

 رها شده ازایوان تقدیری٫

 که قفل قفسش تو بودی.

برای من مقدس شد٫

نام این قصه که سر آغازه یک عادته٫

گوش کن    می شنوی    تو نیستی٫

باد به ایوان مهمان آمده است.

  نمی فهمد مرا می خواهد عریانم سازد٫

 می پیچم بر آنچه مرا می پوشاند٫

 عریانی روح مرا هیچ چیز نمی پوشاند٫

که بی باد هم عریان است بی تو.

هیچ چیز نمی پوشاند که آشکارا٫

با خطوط درهم ای واژه شد با نام تو!

پنجره اتاقم٫فرارازعریانی هاست٫

 سکوت نمی شکند مگر با  نام تو٫

نام ترا که اه می کشم٫

پرنده ها٫ خشمگین به شیشه هجوم می آورنند٫

و من بیاد می آورم ٫

تعلق ترا به دیگری٫

 دوباره بی واهمه انگشتان زخمی ام٫

همان خطوطی می شونند

که  یک واژه شد با نام تو!

بودنت اندک بود ٫تو که بودی ساز خاموش بود٫

 گم می شوی پشت تعلقات خود و خاطرات من٫

و من می مانم وروحی عریان از نشان یاد تو.

و انگشتانی که می زند بر ساز خفته٫

 می خواند از هر چیز ماندگاری٫

که تمثیلی از فانی ست.

من می مانم و ایوان ای بی تو٫

با خطوط درهمی که یک روز

یک واژه شد با نام تو!

 

 

لينك مطلب |  نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385 ساعت 16:17  توسط  آرزو ...  


 
 

سالهای بسیاری گذشت اما برای آن خرابه متروک دهکده٫هیچ ارمغانی نداشت جز پسرکی که گذشت سالها را در تاریکی آن فراموش کرده بودو با دستهای نامرئی مادرش با آن ناخن های قرمز مصنوعی٫که فکر می کرد از پشت سرش آویزان شده انند٫روزها را در میدان کوچک شعبده بازی می کرد و مردم را به حیرت و شادی می انداخت و شبا نه های که با فرمان دستها به رقص مرگ می رفت.مادرش از او می خواست با آن خنجر پاپپیون بسته شده تمام زنان روسپی دنیا را بکشد ٫به هیچ زنی دل نبندد و انتقام او را بگیرد.و او شبا نه ها را که در سپیدی صبح از یاد می برددر کنار زنهای بسر می کرد که هوس را به جای عشق ارج می نهادند و او خنجرش را در سینه آنها فرو می کرد و سپس تا صبح کنار جسد می نشست و گریه می کرد وآن زمان که نمی خواست  کاری  بکند زیر مشت های مادرش می ماند و ترس ازمادر پیروز میشد.بادهای معتدل ومرطوب دوباره بر فراز آسمان به گردش در آمده بودنندومرغانی که بر فراز تالاب ها در گذر بودنندوهمسفر کاروانی رنگین و شاد به دهکده رسیدنند.کولی ها بار دیگر بساط خویش را باز کرده و صدای رقص و آواز در دهکده خاموش پیچیدو خاموشتر از دهکده دخترک قد بلند و زیبایی بود که در تمام این سالها نگاه منتظرش دنبال همبازی کودکی هایش می گشت که درآن شب شوم او را همین جاگم کرده بود و حالا می خواست که پیدایش کندو خوشحال بود که بلاخره به اینجا رسیده انند.امااین خوشحالیش چه عمر کوتاهی داشت چون زمانی که او را در میدان مشغول شعبده بازی دید و نگاهش در نگاه سرد او که انگاری او را نشناخته بود نشست٫وبدن لرزان و لا غر او را با آن انگشتهای ناخن مصنوعی و قرمز رنگ ٫دید فهمید او را از دست داده است.نا امید و غمگین بسوی کاروان برگشت و تا شب با چادر سیا هش صورت آسمان را بپوشاندگوشه ای نشست و به فکر فرو رفت ماه که از لابه لای ابرهای سیاه و گذرا او را نگاه کرد دخترک یاد بالهای توری خود افتاد و بازیهایشان که او چقدر دوست داشت آن بالها را لمس کند...نم نم باران را بر صورت خود حس کرد شاید این تنها بارقه امید برای شنا ساندن خودش باشد.....پسرک بیرون از خرابه آتشی روشن کرده و گوشه ای نشسته بود و با نفس های بریده بریده به دستهای مادرش که روی پاهایش بودنند التماس می کرد او را نیشگون نگیرنند آتش با نم نم پاک باران هراسان بودومی خواست از زمین کنده شود.نگاهش به فرشته ای با دو بال توری افتاد که دورآتش می چرخید و با لبخند آشنای او را صدا میزدپسرک احساس کرد بعد سالها صدای تپش قلبش را می شنود گفت "این اوست ..برگشته است...مرا از اینجا خواهد برد..خواست که بلند شود که نگاهش به دستها افتاد که روی پاهایش سنگینی می کردنند خواهش کرد التماس کرد اما دستها نمی گذاشتند بلند شود.گفت نمی تواند فرشته پاک و مهر بان را بکشد فرشته از کودکی های برگشته که او همانجا جا مانده است و از نور عشق در سیا هی هوس فرو رفته است...دستها شروع به مشت زدن کردنند و او ناله سر داد.فرشته کنارش ایستاد و دستهای سرد و لرزان او را در دست گرفت و ناخن مصنوعی ها را از انگشتان کند و او را بدنبال خود کشید در حالیکه با گرمی و حرارت او را نوازش کرده دستهایش را می بوسید انقدر دنبال هم دویدنند که از خرابه ها دور مانند ماه لبخند میزد و پسرک به دستهایش نگاه کرد این دستها همان دستهای پاک و معصوم خودش بودنند که باران آنها را شست خنجر بین آتش می سوخت و یاد مادری که عذاب آور نبود.پسرک فرشته را در بر گرفت می توانست با همین دستهای پاک ٫معصومیت او را   در بر گیرد .....

"از دوستان عزیز به خاطر فشرده نوشتن و عجولا نه تمام شدن داستان معذرت می خواهم ولی ظرفیت یک صفحه وبلاگ همینقدر است و اضافی را قبول نمی کند و نخواستم با گذاشتن قسمت ۳ هم حوصله خواننده را ببرم ..این فقط یک چکیده بود........ممنون و سپاسگزارم."

لينك مطلب |  نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385 ساعت 7:19  توسط  آرزو ...  


 
 

بادهای معتدل و مرطوب٫برفرازآسمان در گردش بودنندوبامرغانی مسابقه می گذاشتندکه برفرازتالاب هادرگذرنندتادردوردستهابه دهکده ای برسندونظاره گر کولی های تازه واردی شونندکه مشغول رقص و آوازبودنند.

تمام اهالی دهکده مبهوت این کاروان کوچک و کولی های رنگارنگی بودنند که با آن گروه شعبده بازی اش٫همه را در میدان جمع کرده بودوشعبده بازی که تمام بدن تنومند خود را خالکوبی کرده زنجیر های ضخیم وکلفتی را به سر و گردنش انداخته بود٫ودر حالیکه از تشویق های زنان سرمست می شدونگاه از آنان نمی گرفت آتش رادرحلقومش فرو می کرد.هوا که رو به تاریک شدن گذاشت آتشی بر افروختندکه همچون گناه زبانه می کشیدوآسمان معصوم را می هراساند دختربچه کولی زیبا و شادابی با دو بال توری که به لباسش دوخته بود٫دور آتش می چرخیدوترانه می خواندوهرازگاهی پسرک ریزاندام ای را که کنار مادرش کز کرده بودراصدا می کردپسرک اما از ترس نیشگون های مادرش نگاه مشتاقش را از دخترک می گرفت و با دستهای لرزانش با پاپیون سیاه دور گردنش بازی می کردو می دانست چیزی نمانده پدرش صدایش کند که حلقه ها را هوا بیندازد و اگر فقط یکی از آنها زمین بیفتد مجبور است زیر لگد های محکم او خاموش بماند.مرد شعبده بازآخرین قسمت بازی خود رابا هدیه طناب جادو به پایان بردو زنی لاغر اندام ونیمه عریان از طناب سر خورد و بین بازوان مرد فرو رفت و تشویق مردم به هوا بر خواست.پسرک به مادرش نگاه کردکه زیر لب فحش و ناسزا می گفت و با انگشتهای که ناخن مصنوعی های قرمز رنگش می درخشید٫مشت کرده به دیوار می کوبید.شب که چادر سیاهش را در آسمان کشید ماه از لا به لای چادر سرش را بیرون آورد و به دخترک و پسرک کوچک لبخند زد که داشتند دنبال هم می دویدنند ٫پسرک می خواست بالهای او را بگیرد و کنار او بنشیند با او که بود از هیچ کسی هراس نداشت و می توانست بخندد.دستها از ساز و لبها ازآوازوپاها ازرقص دست کشیدنند و هر کس گوشه ای چشم بر هم گذاشت و همه جا غرق سکوت شد.مردشعبده باز هنوز به چادرش برنگشته بودوبا هدیه طناب جادویی خود هم آغوش بودوتب سرد هوس هردورابیخبرکرده بود که پرده کناری رفت و خنجر جزا بین دستهای زن خشمگین درخشید و سینه هردوی آنها را شکافت.شعبده باز با تن بی رمق خود وقتی هدیه شبهای خیانتش را غرق در خون دید زنجیرش را دور گردن زن انداخت و هرسه در قعر مرگ فرو رفتندوفریادهای کوتاه و ضجه های خفه شان آرامش شب را بهم زدوشب لرزید.پسرک دستهایش را از دست فرشته مهربانش کشید و از ترس فرار کرد و پشت خرا به ای پنهان شد.کولی ها سرآسیمه بساط خویش را جمع کردنند و وقتی همراه دخترک از پیدا کردن پسر بچه عاجز ماندنداو را که هنوز اشک می ریخت و صدایش می کرد برداشتند و سوار کاروان شده رفتند.

و آنچه از کاروان ماند٫خاکستری از آتش وپسرکی حیرت زده در کنار جسد های که نگاهش می کردنندکنار مادرش نشست و دستهای سرد او را بوسید انگار مادرش او را صدا میزد خنجر را از سینه پدرش بیرون کشید و پاپیون دور گردنش را بر دسته آن بست احساس کرد مادرش چشمهایش را آسوده بست اشکهایش روی گونه هایش ریخت اما نمی دانست چرا خنده اش می گیرد آنهم بلند خیلی بلند ....خیلی بلند...دخترک را صدا زد...اما سکوت بود و سکوت.

ادامه دارد.....

لينك مطلب |  نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385 ساعت 18:15  توسط  آرزو ...  


 
 

Home  |  Archive  | Email