آن زمان که بر روی امواج به سبکی یک دانه لغزانی
دست دریا زیر سرت و دست خدا بالای سرت
ترا می کشاند به آن رهایی تا به غباری بس سپید مبدل شوی
بر بستری که یک آن ترا به قعر بکشاند و ساکن نا پیدا یت کند
و فراموش شوی همچون آنهایی که هر گز نبوده انند
دریا دوباره تیره می شود از ستایش گردباد بیمناک می شود
سرعت بر کندی نرم گونه بی خبری ات سیلی می زند
و خیال آخر می لیسد با زبان خاردارش ٫امیدهای جوان ترا
ازدرد میخند ی آیینه نیست قبولم کند
گویی در غرق شدن٫تیرگی نوشیده ای!
جای چنگ های درد بر پیشانیت رد باز می کند
و مروارید های خیال تو آنجا خانه می کنند
در پیچ های مغزم تو می لغزی ٫ می گریزد به ژرفا اندیشه ام.
چیز ی نه در بیرون در در درون نه در فراز نه در فرود همه مرزها محوند
ستارگان آه کشان وارد سینه ام می شونند
و من فرورفته در خلسه٫ترسان٫رهاباتودرگرداب
چشمهایم را می فشاری مردمک ها شناورنند
و من بینا تر ٫ تو گویی بیش از این نمی دیده ام
من بر می گردم
شکوه این موجهای بس وفادار مرا باری دگر گرم می کنند
سقوط شب به انتها می رسد تیره گی نمی تواند نور را انکار کند
چشمهایم باز می شود دست خدا بالای سرم است
و من بر می گردم.......................................................................
