تبليغاتX
دل نوشت های شب نشین...
دل نوشت های شب نشین...
Home    Email    Archive   Designer
 
 

آن زمان که بر روی امواج به سبکی یک دانه لغزانی

 دست دریا زیر سرت و دست خدا بالای سرت

ترا می کشاند به آن رهایی تا به غباری بس سپید مبدل شوی

بر بستری که یک آن  ترا به قعر بکشاند و ساکن نا پیدا یت کند

و فراموش شوی همچون آنهایی که هر گز نبوده انند

دریا دوباره تیره می شود از ستایش گردباد بیمناک می شود

سرعت بر کندی نرم گونه بی خبری ات سیلی می زند

و خیال آخر می لیسد با زبان خاردارش ٫امیدهای جوان ترا

ازدرد میخند ی آیینه نیست قبولم کند

 گویی در غرق شدن٫تیرگی نوشیده ای!

جای چنگ های درد بر پیشانیت رد باز می کند

و مروارید های خیال تو آنجا خانه می کنند 

در پیچ های مغزم تو می لغزی ٫ می گریزد به ژرفا اندیشه ام.

چیز ی نه در بیرون در در درون نه در فراز نه در فرود همه مرزها محوند

 ستارگان  آه کشان وارد سینه ام می شونند

 و من فرورفته در خلسه٫ترسان٫رهاباتودرگرداب

چشمهایم را می فشاری  مردمک ها شناورنند

و من بینا تر ٫ تو گویی بیش از این نمی دیده ام

من بر می گردم

شکوه این موجهای بس وفادار مرا باری دگر گرم می کنند

سقوط شب به انتها می رسد تیره گی نمی تواند نور را انکار کند

چشمهایم باز می شود دست خدا بالای سرم است

و من بر می گردم.......................................................................

لينك مطلب |  نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385 ساعت 11:48  توسط  آرزو ...  


 

"علی"

پلکهایم باخواب مهربان نمی شونند

 بی تابم دلتنگم  بی قرارم دلگیرم

چشم برداشته ام از پشت پنجره فرسوده سده ها

همه کس همه چیز در گذرنند

جز تو که در عالم و ادم جاودانه ای

کاش مرا رهنمون می شدی

در استانه چنین شبی

می گویند خدا از اسمان امشب نزدیک زمین می اید

به تو متوسل می شوم میانجگری کن مرا

بنده عاصی و گناهکار خدایم من

غوطه ور در سیاهی و دست تمنا برای کمی نور

مرا دریاب

مرا دریاب

بچه که بودم گفتند موقع برخواستن از زمین بگو یا علی مدد

گفتم کیست این علی

گفتند همان که یک دستش بر سره کودکان بی پدر است و یک دستش بر سر مردم

گفتم او می داند من نیز غم بی پدری دارم؟

...یا علی مدد  مرا دریاب دریاب دریاب دریاب دریاب................

 

لينك مطلب |  نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385 ساعت 22:3  توسط  آرزو ...  


 
 

در دوردست  در انجا که بی قراری رهاشده است از دردی کهنه

میدانم (بن بست جایی) چشم براه من است

میدانم  مقصد دل کوتاه است

در انجایی که یافته راه درونم   فرو شده در گداز خویش

میدانم(ارام جایی) چشم براه  اشکهای من است

که گلبرگ های رسیده ئ ارامش" تب های دلتنگیم را  خنکی بخشد"

زهره دور دست  است

سهیل همچون تو

ماه را نمی بینم

ستاره ها با تابستان رفتند

خواب ابری گریز پاست

بر انم برایت باز بگویم...

از دهان خفته ام شبها

پرنده ای زرین بال پر می کشد

او فریاد ی زاده از سکوت من است

اه از اندم که مشت غضبناک حسرت بخواهد تقدیر زندگی مرا به نیستی بخماند

او را بسویت خواهم فرستاد

برایت ترانه ای می سراید

....وفادار به راهم...پاس میدارم  خاطرات را...اگر تو باز نگردی؟...

در دوردست ها و شاید در غبار فراموشی  گم خواهم شد.

من از گفتن خسته ام  اینبار تو بگو  

می خواهم که بشنوم...

 

لينك مطلب |  نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385 ساعت 18:19  توسط  آرزو ...  


 
 
عمران صلاحی هم اسمانی شد!

درخت  را به نام برگ

بهار را به نام گل

ستاره را به نام نور

کوه را بنام سنگ

دل شکفته مرا بنام عشق

عشق را به نام درد

مرا بنام کوچکم صدا بزن

"عمران صلاحی"

دیگر نمی توانم به طنز هایت لبخند

از اشعارت ارامش

و به رفتنت اشک نریزم ....روحت قرین شادی.

لينك مطلب |  نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 ساعت 23:40  توسط  آرزو ...  


 

مهربان!

زیر لطافت باران انگشتهایت

بذر کوچک واژه هاست که جان می یابند

همچون موجی گرم که در دل من می خروشد

و می روید یک احساس که نامش را ندانم

و من برایت نازنین!

حروفی از قحط سالهای راز و نیاز اورده ام

که همرنگ سکوت شبا نه ام است و دیگر هیچ

روزگاری همین نزدیک مهمان اغیاری بودم

که برایم نا امیدی را بیادگار گذاشت

مهمان ادمهای خوب شدن یک عادت بیادگار گذاشت

مهمان شب شدن اینهمه تنهای  را برایم به یادگار گذاشت

مهمان تو شدم و تو از بین اینهمه تباهی و سیاهی از خدا گفتی

به خدا رفتی و برایم از منزویانی گفتی که هنوز خدا را دارنند

یادگاریت در دل و جانم اما!

بگذر از من  بگریز از من که می سوزی از شعله ازار سکوتم ...

لينك مطلب   نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 ساعت 4:25  توسط  آرزو ...  


 
دلش که گم شد  خلوتش دلگیر شد و دلتنگ

به بازوان سکوت پناه برد شاید فریادش ارام گیرد

سکوت با خاموشی گرم ابد ی اش  فریاد لبهای شور از اشک او را بوسید

بوسه ها همچون نیزارانی بی ریشه در اشک جان گرفتند و ابری شدنند بی مرز و وحشی

از اسمان نگاهش فرو ریختند و همراز سه تاری گوشه نشین شدنند که هنوز فریاد داشت

دستهایش از اغوش خاموش سکوت گریختند تا همراز اه و اشک بنوازند از سوز ها و راز ها

باید که ساز را از سکوت دزدید  باید که نواخت اندرون را  از  بی تو بودن های  بغض الود....

گفتند عهدش را زیر پا گذاشته ست

گفتم این دروغ  است باور نکردم

گفتند زمستان در راه ست باید که برگشت از این راه

باد وزید برف بارید باران یخ بست من باور نکردم

گفتند  دیگر باید خندید فراموش کرد گل یادش را

گفتم نه ..روی سینه ام نکشید کوه را

گفتند خبر  فرستاد است فقط یک عادت بود نه دوست داشتن !

تار گریه کرد ساز فریاد زد من باور نکردم

گفتم من عشق را معنای زندگیم دانستم

گفتند عشق؟  باید که به دیوانه ها خندید

وخوش باوری هایت را بر  کاخ پو شا لی  یک عادت

باز تنهای قلبش را فشرد بار دیگر با سکوت هم اغوش شد و سازش را به خاموشی سپرد تا بغض فردا های دیگر....

لينك مطلب |  نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385 ساعت 16:50  توسط  آرزو ...  


 
زمانی به دریا رسیدم که غروب داشت اب تنی میکردتا اغشته به عطر و زلالی اب اندرون کاخ جادویی شب به ملا قات خواب سر مست برود و موج که سحر گا هان خشمگین .صدفهای خواب الود را به ساحل می سپارد .اینک نوای غمناک ارامش را نثار غروب میکرد که همچون عشق.سرخ رنگ می درخشید

و من لبریز از اینهمه زیبایی خود را به بازوان رویایی دریا سپردم تا مرا به خلسه فرو ببرد و در جذبه اینهمه شکوه .رازگونه غرق کند.نگاهم را از اندرونم که در ساحل با تمسخر نگاهم می کند.میگیرم و به اسمان می دوزم .باید که همه چیز را فراموش کنم.شاید که بتوانم به ان جزیره ای برسم که گا هواره رویا های تحقق یا فته .این انسان محروم از عشق.انجا یافت شود و من ما وا بگیرم.

شاید که بتوان گوهر شب چراغی یافت که تمامی ارزوها را بر اورده سازد و دیو پلیدی را برای ابد جادو کند و به زنجیر کشد.....اه...هنوز اندرونم همان جا به من می خندد...من می خواهم تنهای تنها نوای دریا را گوش دهم ...هیچ صدایی....تنهادریا.

........

از فرسنگها راه دور .بعد از سالیانی که شبهای بی صبح داشت.نز دیک تو رسیدم!تمامی اشتیاق و دلتنگی هایم.را سبدی از گل و همه حسر تها و ملا ل ها را شبنمی از اشک.تقدیم مزار خاموشت کردم

ان لحظه که دستهایم .سنگ ترک خورده مزارت را نوازش کرد.ان لحظه همه چیز به پایان رسیدجزتو و تو!دوست داشتم مدتی دراز  حتی به درازای ابد   انجا با تو راز و نیاز کنم.شعر بخوانم ساز بزنم .

اما هر امدنی را رفتنی ست و من باید که مزارت را بار دیگر ترک می گفتم.میدانی که عزیز ترینمی.

اما بدان شب هنگام که روح من فراتر از تن من .بی خبر از دوری راه .رخت سفر می بندد و کنارت می ایدباز دخترت دلتنگ تو است و بی تاب.او بر روی مزارت دراز خواهد کشید و ارامش خواهد یافت .

و اگر اغیاری از انجا گذشتند همچون کرم شب تابی در تاریکی محو خواهد شد و کسی نخواهد دانست روح من و تو .همچون دو فروغ سحر گاهی که در هم امیزد یکی بیش نیستند.

لينك مطلب |  نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385 ساعت 2:35  توسط  آرزو ...  


 
 

Home  |  Archive  | Email