تبليغاتX
دل نوشت های شب نشین...
دل نوشت های شب نشین...
Home    Email    Archive   Designer
 
 

چه غمگین است باغ دیروز

که امروز سفید است و خاکستری

سکوت سکوت سکوت

تابستان حیرت زده از  میو ه های سخت شاه بلوط که دیگر روی زمین می غلطند

از درختان بلند و مغرور که برگ هایشان فرو می چکند با سر بزیری همچون قطر ه های طلا

در رویای باغ مرده.با کلا غان هم صدا.میان سنگ و خیال. قدمهای سنگین من و سایه پاییز

 می لر زاند طراوت خوابیده ء درون  اغوش باغ را. و من به عصر می رسم .دختره زاده پاییزه دلتنگ.

زندگیم همچون عطری در باد "که یار دیرین پاییز است" پراکنده مانده ست.

کردار نیک و بد من .در قلبم در دردی نا هوشیار می سوزد.

و من بیدار تا سحر گا هان برای جشن اغاز پاییز گلو بندی از واژه می سازم.

میدانم از من همان پرسش دیرین را خواهد کرد؟

در همه گذر های امدن و رفتنش.بزرگتر از جسمم شد ه ام؟ یا کو چکتر از روحم باقی ما نده ام؟

و من سکوت خواهم کرد و به او خواهم گفت که شا عر بیهو ده ایست

شعر هایش را روی بر گها می نویسد و من نیا مو خته ان درس ها را.دور ریخته به باد می سپرد.

دشت پر از شعر هایست که زیر پای رهگذران از باغ جوانی مان کنده شده ست و افسوس!

به او خواهم گفت در این باغ چیست بار و بر و مقصودم؟

چرا کردار های نیک و بد م را دور نمی اندازد .چرا من را به رقص باد نمی خواند.

در این روز های سفید و خاکستری

خیال ریخته و دست واژه های سرما زده

روی بر گ های حسرت

من چه می کنم؟

سکوت سکوت سکوت!

 

 

 

 

لينك مطلب |  نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385 ساعت 2:48  توسط  آرزو ...  


 
 

امشب پابه پای ماه بیدارم و می اندیشم برای پرواز هیچ پرنده جای نیست!

از پنجره خم می شوم انگار که شب از زندگی سبک شده است.

ساز تاریکی .اغشته بر باد .سقوط روز را می خواند..چرا در انتهای روز .نقش ها در گذرند؟

در این گنگ ماندن.که رشته حقیقت می گسلد .می خواهم در تو غرق شوم باتو فراموش شوم.

اگر گذر از راهی که خواهی رسید گناهی سرخ تر از خط غروب است....دلواپس نباش تو بیا!

اگر گیسوان روح ات اشفته ء دل نبستن است.زندگی در گذر است.تو بیا!

اگر فرق موهای اعتمادت پاشیده است.تسلی برای اعتماد .دگرگون است.تو بیا!

اگر اسمان تقدیر ابریست.و ادمهای تقدیر .طوفانی ...هیچ دلگیر نباش تو بیا!

اگر چمنزار شانس ما خشکسالیست.و دستهای ارتباط همچون ریشه ای خشک

اگر اینده وهم انگیز است و فا نوس .استخوان.خستگان زمینی.بی نور....تو بیا!

می خواهم رنج را با نور بیا میزم.می خواهم پاکی را به چشمهایم بیاویزم.

و بدی را پیش از انکه مبدل به واقعیت شود با تلخی زندگی با سفر کوتاه عمر بنوشم.

و سر تا پا از پس تمام ظلمت ها به استقبالت بیا یم

ای جاودان نور پنهان من!تو بیا....فقط تو بیا....

تو بیا!

 

 

 

لينك مطلب |  نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385 ساعت 18:23  توسط  آرزو ...  


 
 

Home  |  Archive  | Email