چه غمگین است باغ دیروز
که امروز سفید است و خاکستری
سکوت سکوت سکوت
تابستان حیرت زده از میو ه های سخت شاه بلوط که دیگر روی زمین می غلطند
از درختان بلند و مغرور که برگ هایشان فرو می چکند با سر بزیری همچون قطر ه های طلا
در رویای باغ مرده.با کلا غان هم صدا.میان سنگ و خیال. قدمهای سنگین من و سایه پاییز
می لر زاند طراوت خوابیده ء درون اغوش باغ را. و من به عصر می رسم .دختره زاده پاییزه دلتنگ.
زندگیم همچون عطری در باد "که یار دیرین پاییز است" پراکنده مانده ست.
کردار نیک و بد من .در قلبم در دردی نا هوشیار می سوزد.
و من بیدار تا سحر گا هان برای جشن اغاز پاییز گلو بندی از واژه می سازم.
میدانم از من همان پرسش دیرین را خواهد کرد؟
در همه گذر های امدن و رفتنش.بزرگتر از جسمم شد ه ام؟ یا کو چکتر از روحم باقی ما نده ام؟
و من سکوت خواهم کرد و به او خواهم گفت که شا عر بیهو ده ایست
شعر هایش را روی بر گها می نویسد و من نیا مو خته ان درس ها را.دور ریخته به باد می سپرد.
دشت پر از شعر هایست که زیر پای رهگذران از باغ جوانی مان کنده شده ست و افسوس!
به او خواهم گفت در این باغ چیست بار و بر و مقصودم؟
چرا کردار های نیک و بد م را دور نمی اندازد .چرا من را به رقص باد نمی خواند.
در این روز های سفید و خاکستری
خیال ریخته و دست واژه های سرما زده
روی بر گ های حسرت
من چه می کنم؟
سکوت سکوت سکوت!
