تبليغاتX
دل نوشت های شب نشین...
دل نوشت های شب نشین...
Home    Email    Archive   Designer
 
 

ای خاطرات ماندگار

دل مرا بشنوید

که مشتاقانه شما را سپاس می گوید

......

ای رنج تسلی بخش

باور نمی توان کرد

که از رنج خاطرات

چنین احساس لذت کرد!

......

ای نیروی زمان

ای سالیان زودگذر

شما که اشک ها فریاد ها و خنده ها

را با خود همراه می برید

عمر را همچون فصلی به انتها می رسا نید!

......

چرا هنگامی که پای گلهای پژمرده خاطرات

به میان می اید بر ما رحم می کنید؟

و هرگز از روی انها گذر نمی کنید

شاید شما هم می دانید

رنج خاطرات گذشته

رنجی بس

شیرین

است.

لينك مطلب |  نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 ساعت 22:5  توسط  آرزو ...  


 
 

تخت خواب مابین زمین و اسمان درون مه" اندام بی تاب اورا در خود نهان دارد"

شیطان نقاب جذابش را بر  چهره کریه  خود زده و بی تابی او را می بوسد

ها ااا ها ااا ها ااا ها ااا ها ااا ها ااا

ان بالا در ته تاریکی رتیل ها بند بازی می کنند

شمعهای رقصان لوستر از این نفس تند در حال خاموشی "دود می شونند"

ها ااا هاااا هاااا ها ااا ها ااا

گویا که تنش رنجوره اینهمه حرارت و روحش به خاطر نبود عشق می نالند

مچاله می شود. چشمهایش از حال می رونند .دارد  که می دود

نگا هی از دور دستها او را می خواند .ان نگاه را می شناسد

دستها یش حس می گیرنند .نگاه عشق را  بینه اینهمه مه هوس بیاد دارد

عشقه کهنسال بدستهایش خنجری به فا صله نگا هش تا شیطات می دهد

دستهایش که به پشت سر می رسند از گردن تا کمرش را می شکا فد

سیا هی ها نقر ه ای می شونند .زبان خار دار شیطان از تنش جدا می شود

رتیل ها خود را از شمع ها حلق اویز می کنند

و او با دو باله سپیده خود  ر ها یی  را در اغوش می کشد

و  در ارامگاه معصوم عشق ما واء می گیرد

هاااا هااا هاااا....................

 

 

لينك مطلب |  نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 ساعت 19:18  توسط  آرزو ...  


 
امروز دلگیر بودم و دلتنگ . حتی  سه تارم  دردی از تنهای قلبم باز نکرد و من جمعه را  به کنارم دعوت کردم .او که از دیروز ابستن دلگیریست برای امدن. عصرم را با حضورش رنگینتر کرد تا برایش از خودم بگویم  .از خودی که با جا پا های مهربان تو در اسمان چه دلخوش است و قا نع:

گا هی چنگا لهای تفکر پیشا نیه پر هیا هو یم را می فشارد

و هذیا نهای همیشگیه ذهنم از نگا هم بیرون می ریزنند

دستی به مو هایم می کشم این دو گیسوی با فته و بلند را نمی خواهم از دست بد هم

ایندو تنها یادگاره کودکی های شاد منست.تنها ماند گاری از کسی که روزی می شنا ختمش

و حال "غریبه ای که هر تکه از روانش را در حاد ثه ای از زندگی جا گذاشته"

روزی من در  مه الود ترین سرزمینی که دریا داشت   نفس را تبسم می کشیدم

و اینک بین کو ها و ریشه در خاکی که مرا برای ادامه دادن می کشاند

تا کجا خواهم توانست هیچ نمی دانم!من کیم چه شد ه ام

اینرا هیچ نمیدانم!

اما دریا را دلتنگم

سرزمینم را دلتنگتر!

لينك مطلب   نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385 ساعت 21:32  توسط  آرزو ...  


 
 

چراغ را خاموش می کند

چهار دیواری رنگ و رو رفته و قدیمی چشم باز می کند

و زنی مبهوت با چشمانی که زمان را غمگین می کند

.......................................................................

راه را از نیمه متو قف مانده. کوله بار خاطراتش را غنیمتی گرانبها در این واپسین می یابد

صدای موسیقی نفسه گر فته اش را می برد . استواری درونش هنوز می خواهد بشتابد

چنان به  اطرا فه .<<دستهای باز تمنا>> .می چرخد گویا حرکت دواریست بر خلاف گردش زمان

رقصی لجام گسیخته و بی پروا .لبانش شعر را تلخ می یابند

"هر چه امروز می افروزد خدا...خاموش خواهد شد فردا..."

چشمهایش در اسمان می کاود شاید بخشا یش ببارد بر گنا هانش

پنجره از روشنی شبه او...می درخشد...صدایی بی دعوت .رقصه اندام اورا می بلعد

 افسوس ...چقدر جوان هست هنوز

او می خندد و می ترسد...شاید... چیزی معلوم نیست هنوز...

بو سه های نا کام و بی شکو هی در پس روزهای که هر گز نیا ید!

در پایکوبیه غمگین او ریشه می اندازد

..............................................................

شاید تقدیر است که فانی بودنش را . به  گونه جوانیه مغرورش. گوشزدی چنین محکم می نوازد

شاید درد است که او را دست در سر...بر زمین می کوبد

و شاید خدا دلگیر است از او

و نا شکری های او را می بیند هنوز

هیچ چیز معلوم نیست هنوز......؟!

 

 

لينك مطلب |  نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 ساعت 2:8  توسط  آرزو ...  


 
 

بتو سلام کرده ام........

واین جسورترین صدا در خاموشی دوباره امیدم بود و تو گفتی از خودت بگو

و این پرسش همچو اهنگریست از درد که مرا می کوبد و خرد می کند

کاش همچو من دوست داشتی که خامو شی سر اغاز فرا مو شی باشد

از خود جز این لحظه که از "تو گفتن توان"فرصتی نیست

اگر عمر نا پایداری داشتم خود را از بین معصو میت از دست رفته بیرون می کشیدم

و از نو انچه مرا دیگران سا ختند رها کرده با "منی نو"برمی گشتم

می توانستم تا ده سال پیش از طوفان نوح به تو از "چرا به اینجا رسیدن"توضیح دهم

و تو تا روز دعوت مسیح فرصت برای بخشیدنم داشته باشی

اما اینک دیگر نه مرا رمقی نه زمان را فرصتی ...صدای رسیدن چرخهای گردونه مرگ را می شنوی

نالهء له شدنه " نیکی "زیر پا های گردونه .تمام شهر را پر کرده است

بگذار در همین شلو غی بین ادمها ناشناس و گمنام باشم

بگذار دستهایت را لمس نکنم از فرسنگها راه دور ترا خواستن مرا بس است

تنها صدای صداقتم هنوز بی ریاست انرا دریاب

من دیوانگی را با تو جسارت کردم

به تو سلام کردم....................

 

لينك مطلب |  نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385 ساعت 9:24  توسط  آرزو ...  


 
 

"جاده صدایم می کند"

هرگزندیدیم...زیرا سالهاست دور از خلوتت همه را ههای ممنوع بیگانه را ازموده و بتو رسیده ام.

"جاده دلتنگ  رفتن"

باید بالهای پرواز را بگسترم و رها شوم از طلسمی که به بندم می کشد.

"جاده اغوشش را باز می کند"

روحم را جا خواهم گذاشت .هماننده دوستی وفادار...

هرشب نزد تو خواهد امد و در خا موشی شب اهسته در گوشت خواهد خواند

مرا بیاد اور.........

لينك مطلب |  نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385 ساعت 11:26  توسط  آرزو ...  


 
 

Home  |  Archive  | Email