چراغ را خاموش می کند
چهار دیواری رنگ و رو رفته و قدیمی چشم باز می کند
و زنی مبهوت با چشمانی که زمان را غمگین می کند
.......................................................................
راه را از نیمه متو قف مانده. کوله بار خاطراتش را غنیمتی گرانبها در این واپسین می یابد
صدای موسیقی نفسه گر فته اش را می برد . استواری درونش هنوز می خواهد بشتابد
چنان به اطرا فه .<<دستهای باز تمنا>> .می چرخد گویا حرکت دواریست بر خلاف گردش زمان
رقصی لجام گسیخته و بی پروا .لبانش شعر را تلخ می یابند
"هر چه امروز می افروزد خدا...خاموش خواهد شد فردا..."
چشمهایش در اسمان می کاود شاید بخشا یش ببارد بر گنا هانش
پنجره از روشنی شبه او...می درخشد...صدایی بی دعوت .رقصه اندام اورا می بلعد
افسوس ...چقدر جوان هست هنوز
او می خندد و می ترسد...شاید... چیزی معلوم نیست هنوز...
بو سه های نا کام و بی شکو هی در پس روزهای که هر گز نیا ید!
در پایکوبیه غمگین او ریشه می اندازد
..............................................................
شاید تقدیر است که فانی بودنش را . به گونه جوانیه مغرورش. گوشزدی چنین محکم می نوازد
شاید درد است که او را دست در سر...بر زمین می کوبد
و شاید خدا دلگیر است از او
و نا شکری های او را می بیند هنوز
هیچ چیز معلوم نیست هنوز......؟!