تبليغاتX
دل نوشت های شب نشین...
دل نوشت های شب نشین...
Home    Email    Archive   Designer
 

ـــــ ستاره مردادراصدامیزند

ــــ چشمهای عاشق مرداد روی گذشت زمان باز می شود

ــــ انگارکه نوبت سفراورسیده برای رفتن به زمین

ـــ مغرورانه تاجی ازحرارت برسرش می گذارد

ــ و  سمبلش اسد را بر دست می گیرد

ـ باید که تا فردا برسد....


 و من در استا نه بی تو بودن تنهایم ....تنها

و من دلگیر تر از انم که به استقبال مرداد تبسم بکارم

اگر از من ترا پرسید...خواهم گفت تهی از تو در انتظارم

اگر باز هم پرسید...چه گویم؟جز چقدر دوستت دارم

و باز  تامردادها و مرداد ها....من دوستت دارم.

 

 

 

 

 

 

 

لينك مطلب |  نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385 ساعت 9:49  توسط  آرزو ...  


 
انسان را بنگر ای بشر

پا های روحش سنگین شده است

و او را بسوی لذت گناه می کشاند!

"سرشت کثا فت پنهان "از خون کثیف است

یا تربیتی نا قص؟

حقیقت هنوز امید دارد

"کودک"انسان هنوز معصوم مانده است.

شاید بماند <انسانی...بسیارانسانی>.............!

 

لينك مطلب |  نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385 ساعت 4:24  توسط  آرزو ...  


 
اجر های زردرنگ سا ختمان از بین انبوه درختان کاج می درخشید استخر بزرگ و ابی رنگ حیاط از بی ابی می سوخت داخل خانه اتا قهای تو در تو در سکوتی ارام و بیصدا در شا نه های هم خواب بودنند و نفسهای نا ارام باد از درزهای پنجره پرده عروسی صدیقه را حرکت میداد و ساعت دیواری با قد مهای تیک..تا کش ...مشغول قدم زدن در زمان بود صدیقه قاب عکس کج شده روی دیوار را درست کرد اما قاب با ان نگاه زیبای پسر بچه دوباره کج ایستاد.سا عت که اعلام هفت عصر را کرد دل صدیقه به شور افتاد مثل همه این چند روز عصر ها صدای گریه کو دکی از دور شنیده می شد انقدر سوزناک التماس میکرد که صدیقه بی اختیارگوشهایش را می گرفت .امروز عصر هم باز همان صدا همان سوزش ...صدیقه چشمهایش را هم بست همه اتفا قاته زند گیش همچون صحنه ای از مقا بل چشمهایش می گذشت عاشق شدنش به نادر والتما سها یشان برای ازدواج و مخا لفتهای خا نواده اش و گذاشتن شرط که نادر باید خا نه داشته باشد...و بلا خره نادر خانه خرید و شروع زندگی مشترک...اما صدیقه خوب میدانست در این خانه خوشبخت نیست دلش گر فته و چیزی عجیب در این خانه ازارش می دهد...گریه های این بچه و لکه های انگشتانه کو چکی که هر روز روی این دیوار می افتد و با پاک کردن پررنگتر می شود...استخری که هر چه پرش می کند اب نمی ماند...احساس سرما کرد و صدای کشیده شدن چیزی روی دیوار...صدیقه...صدیقه...به پشت سرش برگشت کسی نبود جز لکه های انگشت بر دیوار...نادر که رسید احساس کرد چشمهای درون قاب به نادر خیره است......

همه جا مه بودو هیا هو...دوبچه کو چک و زیبا با لباسهای سفید و گشاد دستان اورا گرفته بودنند و می دو یدنند صدیقه نگا هشان کرد اشک ریزان و زخمی بودنند از انگشتها یشان خبری نبود صدیقه پرسید چرا؟...انها گریه کنان نادر را نشان دادنند که داشت اب استخر را پر میکرد....با صدای سا عت صدیقه از خواب پرید نادر کنارش نبود دوباره دلش شور افتاد از جا بر خواست و در حا لیکه او را صدا میزد دنبا لش گشت  خا نه چقدر سرد بود وسط حیا ط درون استخر پر از اب جسد بی جان نادر افتاده بود...نتوانست مغزش را بکار گیرد احساس کرد از پنجره اتاق دو کودک با لبا سهای سفید نگا هش می کنند جیغی زد و دیگر چیزی نفهمید....پدر دست روی شانه ناتوانه صدیقه گذاشت و گفت دخترم خدا از سره تقصیراتش بگذرد که سره دو بچه بی کس را کلاه گذاشته بود و خانه انها را صا حب شده بود بچه ها توی پر ورشگاه بودنند همانروز که نادر فوت کرد ساعت هفت یکی از بچه ها که مریض بوده فوت می کنه صدیقه بدیوار نگاه کرد قاب عکس انجا نبود...

در حالیکه یک دستش در دست پسر بچه کو چکی بود و یک دستش روی مزار نادر زمزمه می کرد ...ایا اینقدر عشق پست شده بود؟...........

لينك مطلب |  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 ساعت 2:52  توسط  آرزو ...  


 
به این فکر بودم که ما علاوه بر چیز های مادی که تو روز های مشخص بهم می دیم از معنو یات چی داریم بدیم؟چیزی مثل صمیمیت علا قه و حتی دوست داشتنی بس عمیق...

ولی از انجا که برای هر چیزه دوست داشتنی در این دنیا قا نونی است برای همین صمیمیت هم قا نونی است شاید قابهای سخت قا نون با لطیفی دوست داشتنها هیچ جور در نیاد اما واقعا بی قا نون هم نمیشه .دوتا خارپشت بودنند که بی هیچ بر خوردی چرخه حیات را می گذرا نند یک روز سرد زمستان برای گرم شدن کنار هم می نشینند و بهم می چسپند اما چنان خار هایشان در هم فرو می رود که همین چرخه ساده مسا لمت امیز شان هم بهم می خورد......

ایا بنظر شما صمیمیت بین ادمها هم ایجاد تعارض می کند؟ادمها تیغهای زیادتری دارنند و وقتی کمی بیشتر نزدیک می شوی قفسی می سازنند به نام ما لکیت تیغی بنام تغییر دادن تو ...شهوت کنترل ادمها انقدر زیاده که ترو از گفتن دوستت دارم  سخت پشیمان می کنند چون کمی صمیمیت با عث میشه فکر کنند باید ترا جوری بسا زنند که خودشان دوست دارنند

همینه که ادمها بیشتر در دستهایشان هدیه دارنند تا در دلها یشان محبت و نگا هشان صمیمیت...

تا چه زنبور عسل در چشم هم شیرین شونند...به که باشد خا نه های دوستان از هم جدا...

 

لينك مطلب |  نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 ساعت 9:34  توسط  آرزو ...  


 
مادر خم شده درو ن تشت پر ده های خانم بزرگ را چنگ میزندو با هر چنگی که با انگشتا نه نا توانش می زند انگار در دلم اشوب بپا می شود ...نمیدانم..شاید تمام خوبی های درونم هستند که مغلوب نفرت شده انند و چنان به نگا هم تا ثیر می گذارد که مادر مهر با نم می پرسد طوری شده مادر؟گرسنه ای؟ مو هایش از گردش زما نه سپید است و خون افسرده من چون مو جی مرا به سا حل درد می کوبد

بدون انکه چیزی بگویم از زیر زمین خارج می شوم و اخرین گوشه افتابی را کز می کنم اه مادر بیچاره من کاش درد من فقط گرسنگی بود...کاش درد همه هیچ جا نشینان فقط شکم بود...اگر بدانی این درد مرا کجا می کشاند .. این عدالت...بالا نشینی پایین زجری...حقارتها..حسر تها..کاش مستی بودم بی خبر..کاش نمی دیدم نمی فهمیدم ..اگر تنها خودم بودم به همین گرمی بخش بی منت خدا و نان خشک هر شب سفر ه مان قا نع می شدم اما دستا نه پر از رنج تو؟اه مادر مرا از زا ییدن چه سود که به خاطرم زیر پای مردم خم شوی؟چه سود از مرا بزرگ کردن ببین نفرت را ببین از من بزرگتر است

باد ها را می بینی مادر...وقتی می وزد برگها را می برد کاش مرا هم که چو برگ خشکی ایم ببرد که من طا قته چشمهای نگرانت را که همیشه برویم است ندارم دوست داشتم می توانستم تمام دنیا را تقدیم چادر پر از وصله ات کنم کاش می شد همه نا دید های که تقدیر از تو گرفته را تقدیم تنه خسته ات کنم

..........................روز مادر بر تمام دستان سیا هی که تلا ش کردنند کودکانی سپید ........................بزرگ کنند مبارک باد.........................................

لينك مطلب |  نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385 ساعت 2:57  توسط  آرزو ...  


 
داشتم به ادمها فکر می کردم به ابرو های درهم یا چشمهای بی حال

همه ادمها یک انگشت اشاره دارنند که به مقا بلشان نشا نه گر فته انند و تکیه کلامی که با ان انگشت همراه است "همش تقصیر توست..."کمتر کسی است که برای یک بار هم شده انگشتش را بسمت خود بر گرداند و بگوید شاید این منم که اشتباه می کنم شاید این منم که می رنجانم..درک نمی کنم...تقصیر کار خودمم.انچه ما ادمها بیشتر از هر چیزی یاد گر فته ایم اینست که منتظریم کسی یا چیزی ما را خوشبخت کند "هیچ معجزه ای رخ نخواهد داد با ور کن"خوشبختی خارج از ما نیست دست خودمان است فقط یک تغییر کو چک برای چیزه بزرگی که ازارمان می دهد........

با من کج با خود کج با خدا کج.......قدمی راست بنهه ای اشرف مخلو قات.

لينك مطلب |  نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385 ساعت 13:11  توسط  آرزو ...  


 
روزها را دوست نداشت بشناسد زمان متو قف رفتن رویا عزا دار بود و او اندوه را به اغوشش چسپانده روزه سکوت گرفته بود دستهایش خسته یکجا ماندن همچون خاک سیا هی برق می زدنند و کر مهای ابی رنگ رویش می تپید نند تقصیر او نبود اگر دستهایش نوازش را از یاد نمی بردنند تقصیر او نبود اگر دستهایش رفتن را نمی فهمیدن.تکان به کمکشان امد و دستها از او دور تر و دور تر کشیده شدن بسمت رفتن.ساده از جا بر خواست قدمهایش را که مصلوب خا تمه مانده بودنند به زمین پیر سپرد تا به کنار دستهایش برسد هنوز درون مشته انها خاطراتی پنهان کرده بوددستها روی قطعه سنگی ول می خوردنند و بارسیدن ساده او و سنگ را به طرف خانه کشیدنند.........

خانه هنوز با زندگی اشتی بود تنهای به استقبا لشان امد و دستها قطعه سنگ را پیشکش نگاه محزون تنها کردنند ساده هنوز میخ بر سنگ شکا فته می کو بید پیکره مر مر ین رویا از بین توده سخت درخشش را بهانه کرد تا نگاه در نگاه بی تا به ساده بدوزد ...دستها هنوز لغزان مشتاق نوازش بودنند ساده کنارشان زد و گریست ...

مرا ببین منکه تهی از تو مانده ام  منکه در شعر هایم ترا معبودم سا ختم مردمک امید را در نگاه سنگی ات یا فتم مرا ببین قلبم را به سینه سردت پیوند زدم و برای امو ختن عشقت سرتا پا تو شدم مرا ببین گو هر عمر خود را تا جی از وفا با فتم ........ساده نگا هش را خا موش کرد

تقصیر او نبود اگر دستهایش با اندیشه سنگین 

رویا را بر خاک ویران سا ختند و بر سر بشکسته ساده و رویا گریه کردنند بر دله یکتا پرسته ساده....

 

 

 

لينك مطلب |  نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385 ساعت 3:6  توسط  آرزو ...  


 
شب با همه ابهت و اسرارش پرده بر لبخند غروب وار خورشید می کشد و همه جا و همه چیزغرق سکوت به خواب می رود سالهاست خواب با چشمهای منتظرم پیمان قهر بسته است واینک من باز بیدارم و همنشینه شبی که بی همنشین مشکی می پوشد .اه که می کشم روح افسرده ام به تنگ امده از قفس سینه ازاد کنارم رها می ماندو سرزنش وار نگاهم می کند از سنگینیه حضورش گریزی نیست.با صدای بی صدای می گویم تو بگو من چه کنم ؟زمانی که از این زمانه دلگیرم و خسته به که به چه پناه ببرم؟

ایا بسوی هوس روم؟روح می غرد....نه...این جستجوی بی فایده هرگز به نتیجه نرسیده است و گرفتاره عطشش راسیرابی نیست.

ایا در پناه عشق بمانم؟او محوتر می شود و می گوید ..عشق ابدی وجود ندارد و کو تا هش را دل نبند.

نگاهش می کنم ...ایا پناه بردن به تنهای و خا مو شی راه چاره نیست؟ همچون خنده ای کشیده می شود و می گوید ...ترا با این سنگ چه تفاوتی خواهد بود جز نیشتری که ادمها به تنهایان می زنند.

کلا فه ام و از جا بلند می شوم شب دارد جابجا می شود ...می پرسم پس حتما زندگیست تنها پناه؟روی زمین کشیده می شود و می گوید...زندگی تلخی حقیقت را نشان خواهد داد و دلت احسا سات اتشین را خواهد خواست و تو سرگردان خواهی شد ...

اشکهایم روی گونه ها به رقص مشغول می شونند خود را به من نزدیک می کند و می گوید مرگ را هم نپرس چون این زندگی سهم توست...دستهایم را به اسمان می کشاند و نگاهم به اولین پر تو های نور می افتد و او در اغوشم ته نشین می شود و صدای از درونم می اید ...تنها به خدا پناه ببر...تنها خدا...

لينك مطلب |  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 ساعت 11:18  توسط  آرزو ...  


 

 

اه ای خدایا که دست توانا یت     بنیان نهاد عالم هستی را

بنمای روی و از دل من بستان    شوق نگاه و نفس پرستی را

از عمق پر زوحشت تاریکی     از منجلاب تیره این دنیا

با نک پرازنیاز مرا بشنو          اه ای خدای قادر بی همتا

................................................................................

 

دوباره فصل بارانهای موسمی رسیده است  و فرو ریختن قطرات باران بر روی بر گهای درخت انجیر پشت پنجره اغاز شده است صدای بی قرار کلا غی مرا دم پنجره می کشاند . عطر حنا را که در تمام خانه پیچیده را نفس عمیق می کشم و به صدای ملا یم و اشنای باران گوش می سپارم .در یکی از همین روز ها ی بارانی بود که مادر بزرگ برای همیشه رخت سفر بست و با اخرین نفسهای با قی ما نده اش اخرین اغوش مهر با نش را نصیبم کرد و من همه عطر حنا یش را به یادگاری با تما م وجود بلعیدم .گفت اگر برنگشتم نترس ترا بخدا می سپارم......

چشمان پر غصه او را قصه های هزار و یکشبش را منا جا تهایش را و دستانه همیشه مهر با نش را هنوز در شعله های کم رنگ چوب کبریتهای دخترک کبریت فروش ارزو مندم چنان یادش را دلتنگم که بی قراری را با باران پیوند می زنم.دوباره فصل بارانهای مو سمی رسیده  چشمها یم را می بندم بوی حنا می اید و صدای مادر بزرگ را می شنوم که باز برایم قصه می خواند.......

یکی بود ...یکی نبود

غیر از خدا....هیچکس نبود....

به نام ایزد یکتا می اغازم این دفتر........... 

 

لينك مطلب |  نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385 ساعت 3:19  توسط  آرزو ...  


 
 

Home  |  Archive  | Email