اه ای خدایا که دست توانا یت بنیان نهاد عالم هستی را
بنمای روی و از دل من بستان شوق نگاه و نفس پرستی را
از عمق پر زوحشت تاریکی از منجلاب تیره این دنیا
با نک پرازنیاز مرا بشنو اه ای خدای قادر بی همتا
................................................................................

دوباره فصل بارانهای موسمی رسیده است و فرو ریختن قطرات باران بر روی بر گهای درخت انجیر پشت پنجره اغاز شده است صدای بی قرار کلا غی مرا دم پنجره می کشاند . عطر حنا را که در تمام خانه پیچیده را نفس عمیق می کشم و به صدای ملا یم و اشنای باران گوش می سپارم .در یکی از همین روز ها ی بارانی بود که مادر بزرگ برای همیشه رخت سفر بست و با اخرین نفسهای با قی ما نده اش اخرین اغوش مهر با نش را نصیبم کرد و من همه عطر حنا یش را به یادگاری با تما م وجود بلعیدم .گفت اگر برنگشتم نترس ترا بخدا می سپارم......
چشمان پر غصه او را قصه های هزار و یکشبش را منا جا تهایش را و دستانه همیشه مهر با نش را هنوز در شعله های کم رنگ چوب کبریتهای دخترک کبریت فروش ارزو مندم چنان یادش را دلتنگم که بی قراری را با باران پیوند می زنم.دوباره فصل بارانهای مو سمی رسیده چشمها یم را می بندم بوی حنا می اید و صدای مادر بزرگ را می شنوم که باز برایم قصه می خواند.......
یکی بود ...یکی نبود
غیر از خدا....هیچکس نبود....
به نام ایزد یکتا می اغازم این دفتر...........